"روزی ممکن است در صحرا درخت بکارند و همان جا گوسفند بپرورند، اما هرگز نمی شود بر باد غلبه کرد."
کتاب کیمیاگر - اثر پائولو کوئلیو - ترجمه ی آرش حجازی
سؤال این است: صفت باد را داشتن بهتر است یا صفت صحرا را داشتن؟
برخی از اندیشمندان معتقدند ادراک انسان از جهان به آن نحوی نیست که ما آنرا حقیقی می پنداریم بلکه حواس و وجود ما به عنوان موجودات فیزیکی چنان برنامه ریزی شده است که جهان اطراف خود را اینطور ببینیم.
جهانی که ما می شناسیم تعبیر و تفسیر ذهنی و روحی ما از وقایع و امور واقعی است که به واقعیتهای جهان سه بعدی ما تداخل می کنند بنابراین وقایع طبیعی ما همه ذهنی و روحی هستند اگر ما موجودات دو بعدی بودیم هرگز بعد سوم را درک نمی کردیم حالا هم که سه بعدی هستیم بعد چهارم را -که زمان است - به بالا را درک نمی کنیم این درحالی است که آن ابعاد واقعی هستند و ما به علت محدودیت ذهن و سیستم روحی و روانی خود آنها را در محدوده ادراک خود تعبیر و تفسیر می کنیم و همین جهانی که ما در چهارچوب ابعاد سه گانه خود تفسیر می کنیم برای ما واقعی است اما برای کسی که ابعاد بالاتر را درک می کند توهم و غیرواقعی است.
انسان به دلیل نقص دستگاه ادراکش که فقط برای شناخت و درک موجودات سه بعدی برنامه ریزی شده است کل جهان را نمی تواند درک کرده و بفهمد بنابراین آن را به زعم و ظن خود تفسیر می کند به همان نحو که آن اشخاص که فیل را در خانه ای تاریک دیده بودند و هر یک به ظن خود آن را چیزی پنداشته بودند.
درکف هرکس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون بدی
اگر هر یک شمعی در دست داشت و کل را می دیدند و با چشم روشن فیل را نظاره می کردند دیگر اختلافی نداشتند.
هیچ کس نمی داند که انسان باید مجهز به چند بعد باشد (یا به عبارتی عالمی که ما در آن هستیم چند بعد دارد) تا بتواند کل هستی را درک کند.به قول مولانا دست به همه بدن فیل نمی رسد.
قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست
ما هستی را آنطور که باید درک نمی کنیم ، آن را نسبت به خود مستقل می بینیم در حالیکه دانش امروز ثابت کرده که یک آزمایشگر علمی با نتایج علمی خود از لحاظ اندیشه به یگانگی می رسد پس این اندیشه که خود را از عالم هستی خارج بدانیم اشتباه است.
پی نوشت:
۱- آنگاه که قوانین هستی را شناختم و زندگیم را با تفسیر کردم و آنها را مورد توجه قرار دادم موفق شدم و هرگاه با نشناختن و یا بی توجهی به آنها زندگیم را گذراندم شکست خوردم و پشیمان.
۲- قنات های درونت را با نیش کلنگ اخلاص لایروبی کن تا آب حقیقت از کاریزهای "پندار/گفتار/رفتار/"ت بیرون ریزد و آن شود "نیک.
راه های رهایی از بندهای تنبلی و ناخوشی و رسیدن به ساحل آرامش و اتصال به اقیانوس عشق الهی را چگونه می توان پیمود ؟
با دو بال سلوک نظری / عقلانی و سیر عملی ... همان که در دعای کمیل می خوانیم :
قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمه جوانحی.
یعنی اعضای ظاهری انسان در خدمت خدا باشد و نیروهای باطنی و درونی آدمی صاحب عزم و اراده ای نیرومند گردد. پس همه پندار و گفتار و کردار آدمی اگر عزم و اراده را در او تشدید کنند او را به سوی کمال و سعادت حقیقی سوق می دهند ... .
بار پروردگارا! به من بصیرت دیدن و فهمیدن معنویاتت را عطا فرما.
الهی! صبرم را فزون فرما و مرا در سختیها به خودم وا مگذار.
بارالها! آنان را که به من منتصبند و ضعیف و ناتوانند به تو می سپارم، حفظشان فرما و سختیهای دوران را برایشان آسان گردان، که تنها تو می توانی سختیها را آسان نمایی.
خداوندا! آنان را که دوستشان دارم حفظ فرما، آرامش و رحمت عطا فرما و مرا یاری فرما تا موجبات خرسندی خودت و آنان را فراهم کنم.
پروردگارا! توان و استقامتم را در طی طریقت فزون فرما و لذت معنوی به من عنایت فرما.
خداوندا! یاریمان کن که همه ی ما، انسانهای آفریده ی تو، به کمال انسانی مان برسیم.
نظرتون درباره تصویر زیر چیه؟ فکر می کنید این تصویر چیه؟ اگر شما می گید قورباغه هست ، من می گم اسبه!

نتیجه اخلاقی؛
باید یاد بگیریم به نظر دیگران احترام بگذاریم و اجازه دهیم که آنها هم نظرشان را بگویند. چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما. شاید آنها چیزی فراتر از ما را ببینند. نباید همه چیز را تجربه کنیم تا راه را پیدا کنیم. می توانید از تجربه دیگرانی که راه را رفته اند کمک بگیریم.
پی نوشت:
۱- فکر کردم چطور می توان فهمید حرفی یا قاعده ای خدایی است؟
فهمیدم اگر حرفهای شنیده را با فطرتمان ارزیابی کنیم، درک درستی از حقیقت و خدایی بودن شنیده ها و قواعد خواهیم داشت.
۲- گاهي آنقدر در لج خودت گم مي شوي كه سر نخ لج كردن از دستت در مي رود و كلاف سردرگم لج كردنت سردرگمتر مي شود، تا ناكجاي ناآباد!
فقدان يکي از حس هاي پنجگانه در آدمي،مثلا حس بينائي، وضعيتي را پديد مي آورد که از دو منظر قابل توجه است:
اول اين که فرد در این فقدان عصائي برمي گيرد که پاي او شود و او را راه بنماياند. اما تفاوت اين عصا با عصائي که انساني بينا بدست مي گيرد آن است که عصاي او عصاي احتياط است و او را از سر ترس و احتياط به جلو مي برد. از اين روست که کسي به ياد ندارد که از نابينائي تنه خورده باشد. کاش بينايان نيزعصاي احتياط را در اعمال و حرکات خود بکار مي گرفتند:
گام زان سان نه که نابينا نهد تا که پا از چاه و از سگ وارهد
لرز لرزان و به ترس و احتياط مي نهد پا تا نيفتد در خباط
دوم آن که با فقدان يک حس ظاهري، اولا حس هاي ديگر براي جبران آن کمبود فعال تر و حساس تر مي شود و ثانيا منشاء و باطن آن حس ظاهر، تحريک شده و دريچه هائي از حس باطن و درون به ظاهر و بيرون باز مي شود.
همين روزنه اي که بدين شکل گشوده مي شود، به تعبير مولوي، باعث مي شود رمه گوسفندان حواس بدنبال آن گوسفند جهنده از جو، پياپي بجهند و پيش روند:
چون يکي حس در روش بگشاد بند مابقي حس ها همه مبدل شوند
چون يکي حس غير محسوسات ديد گشت غيبي بر همه حس ها پديد
چون ز جو جست از گله يک گوسفند پس پياپي جمله زان سو برجهند
آدميان در قبال هر حس ظاهر، واجد حسي باطني هستند که اصل و اساس حس ظاهري است. تغذيه حس ظاهر از ماديات است و تقويت حس باطن از آفتاب. اگر آن آفتاب جان، قوت حس باطني و چشم دروني را تامين نکند و آن را از اين راه فربه نسازد، چشم ظاهري به چه کار آيد؛ اسب تربيت نايافته بي سوار را چه خاصيتي است؟
چشم حس اسب است و نور حق سوار بي سواره اسب خود نايد به کار
پس ادب کن اسب را از خوي بد ورنه پيش شاه باشد اسب رد
سوي حسي رو که نورش راکب است حس را آن نور نيکو صاحب است
نور حس را نور حق تزيين بود معني نور علي نور اين بود
آري، حس ظاهري ما از نور حس باطني تزيين مي شود و به کار مي آيد. چنانچه "ديده نابينا و دل چون آفتاب" بسي بهتر است از "چشم بيدار و دل خفته به خواب".
حس هاي ظاهري ناپايدار و فاني است. چشم خاکي تنها به خاک نظر مي کند، ما را حسي بايد که رازجو باشد نه در پي رنگ و بو!
پی نوشت:
هفته ای که گذشت در سفر بودم، اصل موضوع را در سفر تبیین و امروز نوشتار کردم.
در ضمن سفر بسیار خوب بود، درود بر همسفر.
عاشق درختهایی هستم که گرچه از کمر قطع شدهاند اما سال بعد دوباره شاخه میدهند و برگ تازه.
عاشق آدمهایی هستم که در اوج اندوه بعضی نکات خیلی ریز را در مواجهه با تو که برای دلداریشان آمدهای فراموش نمیکنند.
عاشق گنجیشکهایی هستم که قبل از طلوع آفتاب از شدت شور و شعف صبح و از آن مهمتر، لذت پرواز دستهجمعی، نمیدانند چگونه باید منظم آواز بخوانند و آوازشان میشود طنین پر احساس جیریغ و ویریغ.
عاشق چیزهایی هستم که دیدنشان یادم میاندازد هنوز میشود از زندگی و زنده بودن بهره ها برد.
عاشق کتابها و مجلههایی که وسطشون از شدت شور و انرژی اون مطلب قشنگ بلند می شوم راه میروم و با خودم بلند بلند فکر میکنم.
عاشق فاصله هایی هستم که پس از درنگ دوستی ها را شدت می بخشد چنان که باد پس از خموشی آتش را شعله ور می سازد.
عاشق آدمهایی هستم که وقتی کنارشان مینشینی احساس میکنی چقدر دنیا زیباست، خدا وجود دارد و حضور و میتوان او را یافت حتی در لابلای فشارهای روزانه، مشکلات سرسامآور و دنیای ظاهرا رهسپار بسوی بدتر و بدتر شدن. آدمهایی که دور و ورشان نور است و بوی خوب... و آرامش عمیق، آدمهایی که میتوانند با یکی دو جمله و یک نگاه عمیق و مهربان، به آرامش خدادادیت برگردانند و از ایمان و امید سیرابت کنند.
عاشق آدماییام که بهت طراوت میدهند، طراوت.
پی نوشت:
1) میخواستم راجع به چیز دیگری بنویسم و اینها آمدند. این هم یه جوریشه.
2) مزاحم شما شدم
میدانم!
تنها چراغ را روشن میکنم
گلها را در گلدان میگذارم
پنجره را باز میکنم
بعد میروم... .
سنت اگزوپری
به مناسبت سالروز زن، خواستم از مادر " بگویم.همون کسی که هیچگاه در زندگی نمی توانید محبتی بهتر، بیپیرایهتر و واقعیتر از محبت مادر خود بیابید. مادر موهبتی خدايي است که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده. مادر رنگ نمي شناسد. سياه و سفيد نمي شناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست.مادر تکه اي از خداست.
هیچچیز به قدر دیدن یک مادر با بچه اش روحپرور نیست و هیچچیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری که بچههایش وی را احاطه کردهاند، بیدار نمیکند.
زبان تصوير از جمله زبانهاي ارتباطي است. اين زبان در انتقال پيام گاه چنان پرتوان است كه قلم و گفتار از انجام اين مهم بر نمي آيند.
بي گمان، چنين شناختی نيازمند تصوير است نه شرح و تفصيل.

پی نوشت:
1-ولادت با سعادت حضرت فاطمه (س)را به همه شما دوستان عزیز و سالروز زن را به همه زنان و مادران ایران زمین تبریک و شادباش می گویم.امروز بهانه ای شده بود تا به مناسبت روز زن و مقام شامخ مادر بعد از مدتها دستان پر از مهر مادر را ببوسم.
2- «تمام دخترها مثل مادرشان میشوند، هیچ مردی مثل مادرش نمیشود، چه فاجعه بزرگی برای پسرها.» اسکار وایلد
3- تمام تئوري جهان بطور ترديدناپذيري به سمت يک نفر جهت گرفته شده اند و آنهم بسوي تو، مادر. والت ويتمن
دوم خرداد ، چه آن را چنان که بزرگان گفته اند حماسه بخوانيم و چه آن طور که کوچک ترها پنداشتند فاجعه بدانيم، دو راز در خود داشت که حفظ آن بی توجه به اين که نمايندگان آن جنبش در دولت و مجلس کار خود درست انجام دادند يا نه، بايد از آن پاسداری کرد. رازهائی که متعلق به مردم است و از سرمايه مردم نمی توان خورد، اهميت صندوق رای و لبخند است.
اين که پس از دوم خرداد 76 کشور به کجا رسید، بر دانشجويان سخت گذشت و يا خوش، بر روزنامه و روزنامه نگاران چه گذشت، در بستر سرنوشت ايرانی خير بود يا شر، همه به کنار، اما آن چه را نمی توان به کنار نهاد همان صندوق رای و لبخندست.
از ميان آن چه در دنيای امروز به آن ارزش های مدرن می گویند، بسياری با مزاج و مذاق شرق و غرب آشنا نيست و برخی را در هيچ جای دنيا به تمامی نمی توان يافت، مخصوص اروپای قرن بيستم است. همان ها که موضوع سخن برتولوچی در آخرين فيلم اوست خيال بافان که درباره وقايع مه 1968 پاريس است و تابوشکنی و حريم شکنی هایش. اما در مجموعه ارزش های مدرن بشر امروز نکته ها هم می توان يافت که دستاورد بشرست و خاص منطقه ای، قومی و مردمی نيست به راستی از ارزش های والای بشری است که همانا صندوق رای نمونی از آن هاست.
بشر تا به اين جا رسيده است که از گردنه های سخت گذشته که يادآوری بعضی از آن ها هم دشوارست و دلگزا، مانند همان که در دوران انگيزسيون کشيش های مسيحی به نام خدا بر سر مردم و علم و فلسفه آوردند. جنگ ها، آئین کشی ها، قوم کشی ها، جا به جا کردن انسان ها و کوچ دادنشان از سرزمين های مالوف به سرزمين های جديدی که تا قرن ها، نسل ها در آن اهلی نشدند، راهی است که بشر پيمود از بی قانونی جنگل به منشورهای جهانی جهانمشمول . در اين راه دراز قدرت با بشر چه ها که نکرد و نمی کند و آزادی چه دست و پا ها که زير دست و پای قدرت نزد اين و يا آن قدرت طلب، گاه از اين سوی دنيا به سوی ديگرش بادبان کشيد و لشکر راند و در همين تاريخ اما پيامبرانند و اوليای علم و تفکر که منادی صلح و يگانه پرستی و آرامش بشر آمده اند و حاصل جمع همه تجربه ها که بشر کرد، شد همان که امروز فلسطينی ها با قبولش به سمت رفع ظلم می روند و عراقی ها و افغان ها به تولايش زهر اشغال خارجی را از تن جامعه خود دور می کنند.
صندوق رای هم، همانند مادر خود آزادی، ديرزمانی توسط قدرت ها به سخره گرفته شد، هنوز نيز در سرزمين هائی شکل صندوق را نگاه داشته اند، اما تنها شکل آن را، و به قرار و قاعده ها و زور و تزويرها آن را از محتوا خالی نگاه داشته اند. اما حتی در آن جوامع هم به ديد اهل نظر، صندوق رای موجودی است که بودش از نبودش بهترست حتی وقتی که کاملا از رای و نظر مردم پر نمی شود.
اما آن چه به دوم خرداد شان حماسه داد، جز بازيافت اهميت صندوق رای توسط نسل نو، لبخندی بود که بر لبان پير و جوان در آن روز و شب ها جاری شد. نسل جديد، انگار خود را در آن روز کشف کرد، انگار ورود خود را به عرصه جامعه جشن گرفت انگار پيام فرستاد که تند و تلخ گذشته را از یاد می برد تا آينده را شهد و شيرين بسازد.
روزها می گذرند اما گم نمی شوند در تاريخ و بدتر لحظه های زندگی ملت ها زمانی است که گروهی در آن اميد گم کنند. اميدی که همچنان در گرو صندوق رای و لبخندست نشانه های صلح و زندگی و باطل السحر جنگ و مرگ.
بی ترديدم که جامعه ماندگار ايرانی در روز ۲۲ خرداد ، آينده خود را با همين صندوق رای و لبخند خواهد ساخت و دشمنان موطن خویش را بار دیگر به یاس و ناامیدی بشارت خواهند داد.

همينکه ميتونم به خدایی کریم توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم، برام کافيه!! اون کسی که باید ببینه، دیده ، از حالا به بعد هم می بینه.منتظر اون روزی می شینم که بگه حالا نوبت توهه!
اینک تنها آرزو مي كنم به اندازه كافي اندوه داشته باشم تا يك انسان باقي بمانم و به اندازه كافي اميد، تا خوشحال بمانم.
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود آن هم به سه دليل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اينکه سيگار مي کشيد،
و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت!
… چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم،
آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه:
زن داشتم ، سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.
و تازه فهميدم که خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد ديگران که ابراز انزجار مي کند ممکن است در خودش بوجود آيد.

پی نوشت:
۱- انسان چیزهایی را که عمیقا از آنها متنفر است را باید در درون خود جستجو کند!....
۲- خدایا کمکم کن تا هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفش های او راه بروم.
نحوه اجرای آموزش در کشور ما ، مصداق آبیاری کردن ریشه های ذهن افراد است و ای دریغ که از بس این ریشه ها با آب محفوظات و معلومات غرقاب می گردد، می گندد و آخر گیاه ذهن، می میرد.
مولوی در یک بیت تکلیف را روشن کرده است:
آب کم جوتشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست !!
اگر نظام آموزش ما، بجای آبیاری کردن و غرقاب کردن ذهن ها در دریای معلومات و محفوظات، فقط ذهن ما را تشنه ی سوال می کرد، امروز شاخه های درخت دانش از آسمان هفتم هم رد شده بود!
البته این نکته به ذهنم رسید که هرجایی که تشنگی هم نیست، نباید بیخود آب را تلف کرد.... یعنی کجا!...
مثلا، شما علم جدیدی را دارید و دیگران را ، مثلا مدیری را، به آن علم فرا می خوانید و او گوشش با پنبه ی جهل پر است و حرف شما را نمی شنود. در اینجا افاضه ی فضل، حکایت ریختن بذر بر روی تخته سنگ خارا است.
در کتاب کلیله و دمنه داستانی از میمون هایی نقل شده که سردشان بود و یک کرم شبتاب را روی هیزم ها گذاشته بودند و هی فوت می کردند تا آتش روشن شود!!... پرنده ای هم، هی سروصدا می کرد که این شعله ی آتش نیست... کرم شبتاب است!... خردمندی به او گفت: ... سخن تو در اینها فایده ای نمی گیرد، همچنان که آتش کرم شبتاب در آن هیزم ها... پس خود را رنجه نکن... اما پرنده گوش نکرد و بر حرف خود آنقدر ایستاد ... تا میمون ها کلافه شدند و او را گرفتند و کشتند و باز شروع کردند به فوت کردن کرم شبتاب!....
خوب یادم هست که روزی از دوستی پرسیدم چرا به حرکت های گروهی می پیوندی و چرا با همه خستگی ها و کسالت ها و ناامیدی ها باز به استقبالشان می روی؟ در پاسخم خاطره لطیفی را تعریف کرد که این بود:
روزی در سرمای زمستان زیر بارش شدید برف منتظر اتوبوس بودم و به آمد و شد آدم ها نگاه می کردم . زنی را دیدم که با حالتی از خشم واحتیاط قدمهای نرمی بر می داشت و پشت سرش زن دیگری محکم ولی با دقت روی برفها راه میرفت . آنقدر آنها را نگاه کردم تا از نظرم ناپدید شدند. برف همچنان با شدت می بارید و هر رد پایی را محو می کرد . دقت که کردم متوجه شدم رد پای اولین زن خیلی سریع پاک و ناپدید شد . اما رد پای دومی خیلی بیشتر باقی ماند. همان روز تصمیم گرفتم مثل آدم هایی زندگی کنم که رد پاهای عمیق تر و ماندگارتری از خود برجای می گذارند.
پی نوشت:
۱) این خاطره رو دیشب لای کتاب پدرطالقانی در زندان " اثر بهرام افراسیابی دیدم که قصد خوندنش رو کرده بودم.این خاطره بر می گرده به سال ۸۳ از دوست خوب شیرازیم جناب کاظم خرم (دانشجوی سال آخر مهندسی عمران - دانشگاه کرمانشاه).
۲) وقتی یادی ز خاطره ها می کنی، همان خاطره هايي که....
می دانی گاهی وقت ها با هزار سختی و اضطراب بعضی لحظه ها را خاطره می کنی و یک عمر آن خاطره ها دلت را می لرزاند،اشکت را جاری می کند،اما...
یک لبخند کوچک هم ضمیمه لبانت میکند که این لبخند یک دنیا می ارزد!
تنها خدا را آغازی نیست و غیر از او هر چه را آغازی است. از آنگاه که متولد می شویم، بسیار آغازها را به اشکال مختلف تجربه می کنیم به این امید که به بهترین نحو ادامه شان دهیم. و در این راه گرچه انتخابِ گونه ای برتر جهت به مقصد رسیدن مهمترین است اما آغاز نیز خاطره ای است فراموش ناشدنی.
دکتر شریعتی می گوید: «عالیترین تجلی وجودی نوع انسان، معنی انسان، فلسفه هستی انسان و در عین حال دشوارترین مسئولیت انسان، «انتخاب» است.
آدمی همواره در انتخاب است: هر روز چند و چندین بار، شغل، رشته تحصیلی، دوست، سرگرمی، مسکن، همسر، جهت گیری سیاسی، راه، وسیله، مد و…
حتّی صبح که برای بیرون آمدن از خانه به سراغ لباس یا کلاه، کراوات یا عصایش می رود.
یکی از غرورآفرین ترین انتخابهای زندگی من هم در هفدهم فروردین 87 ( مصادف با 5 آوریل ۲۰۰8 ) صورت گرفت. وقتی که «بلاگ نوشت» را در اندیشه گر آغاز کردم.
امّا آغاز، فقط یکی از انتخابها بود….
هیچ وقت فکر نمی کردم که وبلاگ نویسی، این همه انتخاب در خود جای داده باشد! ولی در هیچ زمانی هم به انتخابهایم اینقدر مطمئن نبودم.
جالب است بدانید از همان شروع هیچگاه فقط به عنوان یک وبلاگ به آن نگاه نمی کردم. بلکه می خواستم تا هویت من در دنیای تقریباً آزادتر سایبر باشد جایی که بتوانم خودِ «خودم» باشم، به دور از هر نقابی.
با این احوال روزها از پی هم گذشتند، گاهی زود به زود و گاهی هم هفته به هفته سر می زدم و از دغدغه ها و باورهایم در آن می نوشتم. گرچه توجیه به روز نکردن های به موقع برای خودم هم موجه نیستند، ولی حتی در آن روزها هم فکر و ذکرم پیش زندگیم در دنیای سایبر بود. زندگی ای که شاید از خیلی جهات بیشتر دوستش دارم.
من بر اين باورم که هر کشوري براي پيشرفت و توسعه نياز به اين دارد که افراد آن کشور از هر قوم و طايفه اي و از هر زبان و فرهنگي و از هر دين و مذهبي خود را ملت واحد آن کشور بدانند و منافع ملي مشترکي را دنبال کنند. اما مردم هر کشوري زماني مي توانند منافع ملي مشترکي را تعريف و يا باز تعريف کنند که در يک محيط واقعي و پاک مانند مجامع علمي،همايش ها و محل هاي کار و....و يا در يک محيط مجازي مانند وبلاگ باهمديگر به بحث و گفتگو بپردازندتا از اين طريق خواسته هايشان از يک ملت و کشور را به گوش ديگران برسانند و نيز خواسته هاي ديگران نيز بشنوند. بي ترديد در چنين محيط هايي سلايق و ايده ها بسيار متفاوت و گاه متضاد خواهند بود.اما از دل همين تضادها نه تنها اشتراکات جلوه پررنگتري خواهند يافت بلکه لبه تيز تضادها نيز براي جلوگيري از برخوردهاي خشونت بار صيقل خواهند خورد و بدين ترتيب ساختاري به نام منافع ملي بوجود خواهد آمد.
امیدوارم که در آینده فارغ از این دنیای ماشینی وقت گیر و هزینه بر موقعیتی پیش آید که بتوانم بیشتر در «بلاگ نوشت» حاضر شوم تا بیشتر و بهتر «خودم» بمانم.
شاید قیاس مسخره ای باشد ولی گویی وبلاگ همچون فرزند آدمی است! از نقطه ای آن را می سازی و تلاش می کنی به خوبی پرورشش دهی گاه حاشیه می روی گاه به خوبی متمرکز می شوی ولی همیشه هدفت این است که آن را بهتر کنی و آنچه که می توانی در طبق اخلاص تقدیمش کنی...
از همه دوستان خوبي که در اين يک سال نظرات و انديشه هاي خود را از من دريغ نکردند سپاسگزارم.
پی نوشت:
خدایا !
آنچه را از دشواریش می ترسم، برایم آسان گردان زیرا آسان کردن آنچه من از دشواریش
می ترسم
بر تو آسان و کوچک است
و آنچه از ناهمواریش می ترسم برایم هموار نما، و آنچه را از فشار و تنگیش ترسم
برطرف کن
و انچه را از اندوهش ترسم از من باز دار
و دور ساز از من آنچه را ترس گرفتاریش را دارم ای مهربانترین مهربانان
خدایا دلم را پرکن از دوستی و ترس خود و ایمان به تو.
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
برگه های سال 1387 خورشیدی ورق خورد و هم اکنون در آستانه فرارسیدن بهار سال جدید هستیم آرزومندم که تبریکات صمیمانه ام به مناسبت آغاز سال نو مورد قبول شما واقع گردد و میمنت سال جدید طلیعه ی موفقیت های بزرگ برای شما باشد.
سالهاست که به هنگام تحویل سال، خدای برگرداننده احوال را صدا می زنیم و از او رسیدن به بهترین حال را آرزو می کنیم. سالهاست که از تدبیر کننده اصلی خلقت می خواهیم که حال ما را با فرا رسیدن سال جدید دگرگون کند و از این دگرگونی، بهبود اوضاع را طلب می نماییم.
هزاران سال است که ایرانیان، نوروز را بهانه می کنند تا کینه ها را کنار بگذارند و به یمن لبخند زدن شکوفه ها، به دیدار یکدیگر بروند و به روی هم لبخند بزنند و صدها سال است که ایرانیان سفره سنتی خود در نوروز را با کتاب آسمانی مزین می کنند و لحظات ورود به سال جدید شمسی را با زیباترین ادعیه آسمانی جشن می گیرند. امسال هم در هنگام تحویل سال دست به دعا برمی داریم و از خدا می خواهیم که چشمان همه ما را به حقایق باز گند تا بدانیم دیگران هم می بینند و می دانند. از خدا بخواهیم قلب های ما را با این حقیقت روشن سازد که جز با کنار گذاشتن کینه ها و با قبول این حقیقت که همه آگاهی ها فقط در اختیار ما نیست، نخواهیم توانست سالی متفاوت را آغاز و با خوشی به پایان برسانیم.
پس ای خدای بزرگ ! ما را باز درآغاز قرارده، آغازي که به سوي تو باشد و سرانجامش هم تو باشي.
بار خدایا ! تحویل سال را با تغییر نگاه ما همراه ساز و بر قلب های ما آنچنان گشادگی عطا کن که بدانیم دیگران هم مخلوق تو هستند و مواهبی که آفریدی متعلق به همگان است.
و اي خداي نوروز ، اي صاحب لحظه هاي ناب عيد، روز ما و جامه مان را نو و روزي و جانمان را نو تر فرما.
بهار ! منتظرت هستم
بهار ! منتظرت هستم
بیا به دعوت آغوشم
بخوان زچشمه خوشبختی
هزار زمزمه در گوشم
بریز باده خواهش را
به کام سوخته از هجرم
بسای دست نوازش را
به جعد ریخته بر دوشم
.
تو ذات زنده پویایی
گمان مدار که معنایی
مرا ببوس و تماشا کن
که می گدازم و می جوشم
. .
برآرم از تن و بسپارم بیا و اسب کهر زین کن
به آب جامه رنگین را مرا ببر به دگر سامان
سبک خیال ز عریانی که از گروه ستم کیشان
به اعتدال روان کوشم کناره گیرم و رخ پوشم
. .
به یمن نم نم بارانت ولی سخن به غلط گفتم
غبار قهر ز دل شویم برون ز خانه نخواهم شد
در آفتاب درخشانت هنوز شعله رقصانم
حریر مهر به تن پوشم گمان مدار که خاموشم
. .
بهار ! خسته ز بیدادم اگر نه چشم ، زبانم هست
بیا که صبر ز کف دادم دل همیشه جوانم هست
چه فتنه ها که در این سامان چو رای ساختنش دارم
سیاه کرده دل و هوشم وطن مباد فراموشم!
سیمین بهبهانی"
پی نوشت:
۱. فکر نکنم منظور شاعر از بهار" در شعر نام و نشانی از کسی باشد بلکه ... .
اولین و مهمترین راهكار برای تحقق توسعه ، برنامه ریزی درست و اصولی آن است.متاسفانه تاكنون نقش زنان در مراحل مختلف توسعه به طور كامل مورد توجه نبوده و یااثر فرایند توسعه بر وضعیت زنان مشخص نشده است ، ناتوانی برنامه های توسعه در این رابطه تاثیر و نتیجه این برنامه ها را محدود كرده است .
واردكردن مسئله جنسیت در فرایند توسعه ، اصول مختلفی چون رفاه ، برابری ،فقرزدایی ، كارآیی و توانمندسازی زنان را مطرح كرده و همین طور تقسیم نقشها، انتظارات جامعه از زنان و مردان و ساختارهای جنسیتی مورد توجه قرار گرفته است . برای سازماندهی مناسب زنان و توانمندسازی آنان در فرایند توسعه ، برنامه ریزی و اقدامات اصولی مورد نیاز است كه طلیعه آن در دنیا قابل مشاهده است .دخالت مسئله جنسیت در برنامه های توسعه به استراتژی ها و پویش هایی باز می گرددكه هدفهای پاسخ به جنسیت را در دستورات ، سیاستها، طرحها و خدمات بخشهای متنوع سازمان وارد كرده و موجب بهبود آموزش اعضای سازمانها برای تفكر در مورد موضوع جنسیت و اختصاص امكانات كافی برای انجام فعالیتهای پاسخ به جنسیت در برنامه های دولت خواهد شد. برخی از استراتژی های پیشنهادی بدین شرح اند:
استراتژی اول : واردكردن آگاهی و حساسیت جنسیتی در تحصیلات ، آموزش منظم و برنامه های دولت.برنامه های دولت باید حساسیت جنسیتی را در میان دست اندركاران سیاست و مجریان توسعه و گروههای ذیربط بگستراند. به طوری كه متضمن نكات زیر باشد:
پی بردن به این واقعیت كه تفاوت نقشهای زن و مرد و انتظارات جامعه از این دو، ازهنجارهای اجتماعی نشات گرفته و همین امر به اقدامات تبعیض آمیزی علیه زنان منجرگردیده است; اعتقاد به اینكه روابط انسانی باید بر اصول برابری ، عدالت و كنشهای متقابل و بركنار از تبعیض استوار باشد; دست زدن به تلاش بی وقفه به منظور ریشه كن كردن هر نوع تبعیض در محیط خانه و محل كار.
استراتژی دوم : بهبود دستیابی برابر به منابع ، فرصتها و منافع كه این برابری شامل برابری مشاركت "، مشاركت زنان در كلیه امور و برنامه های دولت "،برابری دسترسی به فرصتها "رفع موانع قانونی ورویه ای" ، برطرف كردن موانع اجتماعی و فرهنگی "الگوها و كلیشه های سنتی " در برابر مشاركت كامل زنان.
استراتژی سوم : ریشه كن كردن تعصبات منفی نسبت به ترقی زنان و اعتقاد به برابری اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی .
استراتژی چهارم : به رسمیت شناختن نقشهای چندگانه زنان در تدوین قانون ، سیاستها وبرنامه های دولت.
استراتژی پنجم : طرح ، تطبیق و آزمون و فنون و ابزارهایی كه تولید و درآمد زنان راافزایش داده و از سختی كار آنها می كاهد.
در عصر ما توسعه هدفی والاست كه مورد توجه سیاستمداران و مجریان امور بوده و كوششهای بسیاری در زمینه تحقق آن صورت پذیرفته است اما در این میان توجه چندانی به بحث جدی زنان " ، به عنوان یكی از اركان مهم توسعه نشده است . برای رفع این خلا باید تلاشهای گسترده ای برای مشاركت زنان درتوسعه صورت پذیرد و استراتژی های جهانی به بوته آزمون نهاده شده و مناسب ترین آنان به كار گرفته شوند.
دستیابی به هدفهای جنسیت و توسعه به هیچ روی كار آسانی نیست و حمایت همه افراد در سطوح مختلف دستگاههای دولتی و مجریان را می طلبد. این امر مستلزم كوششی است آگاهانه تا به مدد آن بتوان علائق و شور زنان و مردان را در جهت ترقی اجتماعی و اقتصادی به حركت درآورد و از آن بهره جست. تحقق این مهم همچنین نیازمند وقوف كامل نسبت به نقشها، روابط و تلاشهای زنان و مردان در عرصه حیات سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی است. علاوه بر این لازم است برای ارزشگذاری فعالیتهای گوناگون اقتصادی و غیراقتصادی ، چارچوبی تدارك شود. از این گذشته رسیدن به هدفهای توسعه ، به اندیشه و اقدامی جدی نیاز دارد كه جهتی انسانی داشته و برای حل مسائل جنسیت الهام بخش باشد و آینده جامعه و نیازهای مردان و زنان را در هر سنی درك كند و برای تحقق این نیازها، همه مساعی خود را به كار گیرد.
افزون براین ، اقدامات دیگری باید صورت پذیرد، اولا قبل از هرچیز لازم است هدفهای جنسیت و توسعه به خوبی روشن شود و در متن برنامه ها و دستاوردهایی كه دركشور دنبال می شود قرار گیرد. ثانیا چون این مفاهیم تازگی داشته و با راه و رسم متعارف اندیشه توسعه سنتی سازگار نیست از این رو باید یك گروه طرفدار جنسیت در سازمان ها به وجود آید و برای تحقق این اهداف مجدانه تلاش كند.
بدین ترتیب باید در جهت سازماندهی مناسب زنان ، توانمندساختن آنها ، توجه به منافع و سهم آنها در جریان توسعه و برخورداری از مواهب توسعه ، برنامه ریزی لازم صورت پذیرد تا توسعه ای مناسب ، متوازن و پایدار تحقق یابد كه هدف آن تعالی وكرامت انسان اعم از زن و مرد است.
پی نوشت:
۱) ۸ مارس ، روز جهانی زن " بر تمامی ایراندختان و زنان و مادران دنیا مبارک و فرخنده باد. امید که بتوان حقیقی ترین شاخص توانایی جوامع و ملت ها را بهبود بخشیم.
۲) امروز بهانه ای بود تا بار دیگر ضمن قدرشناسی و قدردانی از مقام شامخ مادر و زن شادمانه خدمت مادر رسم و با کمال خضوع و احترام بر دستان همچو گلش بوسه زنم.
۳)روز جهانی زن یاد آور واقعه ای ست که در هشتم مارس 1857 اتفاق اقتاد. مختصری از آنچه در این روز گذشته و تاریخچه آنرا در ویکی پدیا ببینید.
۴)زندگي را زنان و مردان برابر زيباتر ميکند. تبعيض از هر نوع آن غيرانساني است، با هر گامي که تبعيض عليه زنان از زندگي بيرون رانده شود، زندگاني انسانيتر، شادمانهتر و زيباتر خواهد شد، هم برای زنان و هم برای مردان.
۵)زنان در نقش مادر و معلم از اصلی ترين اهرم های تحول فرهنگ به شمار می آيند، پس بايد گفت:
زنان در قلب توسعه واقع اند"
خانه داری نبايد حضور در اجتماع را نفی کند بلکه با حمايت های جامعه بايد در کنار هم و مکمل يکديگر باشند.
از اشکال کنش های اجتماعی، یکی آن است که به جای تامل و تفکری که بتواند راه به چیزی و کاری بگشاید، دو مسیر انحرافی را پیش بگیریم: یکی آنکه روی به سوی نوعی سطحی نگری خودشیفته روی بیاوریم که هر نوع انتقادی را نشانه ای از بی مسئولیتی و کارشکنی و نبود تمایل برای پیش برد امور و بهبود موقعیت ها می داند و بنابراین اصرار دارد به محض آنکه حرف و سخنی از «نقد» و «آسیب شناسی» به میان می آید، از «بدبینی» و «سیاه نمایی» و «از میان بردن امید» و غیره صحبت کند و با نگاهی مشکوک خواستار ارائه «راه حل» و «انتقاد سازنده» شود؛ در حالی که لزوما دیدگاه انتقادی نمی تواند دربر دارنده راه حل ها باشد؛ همانگونه که در پزشکی نیز «تشخیص» درد و بیماری لزوما با «درمان» آنها ارتباط ندارد، چه بسا دردها و بیماری هایی که تشخیص داده می شوند و یا اصولا درمان پذیر نیستند و یا به سختی و تنها به صورتی نسبی می توان درمانشان کرد و در بسیاری موارد نیز تشخیص و درمان به وسیله افراد یکسانی انجام نمی گیرد. اما این دلیل آن نشده است که بگوئیم اگر درمانی ندارید ، تشخیص هم ندهید یعنی همان استدلالی که در مفهئوم کذائی «انتقاد سازنده» هست.
اما این رویکرد؛ سوی دیگری نیز دارد یعنی در نقطه متقابل با قطب خودشیفتگی سطحی بینانه ای که هر نوع آسیب شناسی را به حساب خصومت می گذارد، با نگاهی دیگر نیز روبروئیم که تصور می کند، هر نوع انتقاد به خودی خود دارای ارزشی مطلق است و اصولا هیچ وظیفه و هیج رسالتی در فرد انتقاد کننده نسبت به آنچه از آن انتقاد می کند، وجود ندارد. در اینجا به مفهوم و رویکردی می رسیم که در زبان عامیانه به آن «غر زدن» نام داده اند. کاری که تقریبا هر کس در هر موقعیت و مقامی می تواند انجام بدهد بدون آنکه تقریبا کمترین هزینه ای برایش داشته باشد. همیشه می توان تقصیر مشکلات را متوجه «آنها» یی دوردست و دست نایافتنی و در سایه، «دشمنان» و «توطئه گران» کرد، «آنهایی» که در غباری از عدم شفافیت باقی می مانند و به همین دلیل نیز عموما می توان گاه به گاه عوضشان کرد تا تنوعی هم ایجاد نمود، ولی در عین حال همواره یک چیز قطعی درباره «آنها» وجود دارد : اینکه «آنها» ، «ما» نیستند ، بنابراین تخلیه مشکلات به سوی «آنها» حداقل سودش آن است که بار مسئولیت را از شانه های «ما» برمی دارد. افزون بر این «خیال» یا «کلی» بودن «آنها» نیز ، موضع گیری ها را به کمترین هزینه برای «ما» می رساند.
وقتی به روندهای توسعه در سراسر تاریخ نظر می کنیم پدیده ی بسیار جالبی را مشاهده می کنیم. در نقاط معینی از زمان، تقریباً هر هزار سال یا در این حدود، یک پیشرفت عظیم در دانش، اکتشافات، عقاید و تمدن انسانی روی داده است. این جهش های عظیم به جلو معمولاً فعالیت های اقتصادی را تقویت و تحریک کرده است و باعث تغییرات عمده ای در زندگی افراد و روش ارتباط انسانها با یکدیگر و با محیط شان شده است.
نمونه هایی از این نقاط برجسته ی تاریخی عبارتند از ایجاد خانواده، تشکیل قبیله، ظهور آبادی- شهر، تأسیس دولت ، شکل گیری ملت و به عنوان یک پیشرفت طبیعی، فرایند جهانی شدن که ما اکنون آن را تجربه می کنیم. این تغییر در روش عملکرد تمدن به تدریج و در مدت زمانی طولانی رخ می دهد.که به مرور به اوج عظمت و سال های طلایی شکوفایی خود می رسد و به دنبال آن به آهستگی تنزل پیدا می کند که نشانه ی نیاز به تجدید افکار، تعهد به بسط روابط و راههای تازه ای برای انجام کارهاست. آیا این فرایند شما را به یاد عملکرد جهان طبیعت نمی اندازد؟
به نظر می رسد که در این فرایند توسعه و پیشرفت تمدن مفهوم بسیار مهمی فکر انسان را به خود مشغول کرده است – آزادی و توانایی فرد برای انتخاب. آزادی موضوع مباحث زیادی بوده است و میلیونها انسان در جنگ ها و نزاع هایی برای تحقق آن از دست رفته اند. در عین حال بعضی افراد تأکید بسیاری بر اهمیت جامعه و مسؤولیت اجتماعی داشته اند. خط مشی های ایدئولوژیکی و نظریه های عمده ای بر انتخاب میان آزادی فردی یا رفاه اجتماعی مبتنی بوده اند. سرمایه داری و سوسیالیزم به عنوان دو مکتب متمایز فکری ظاهر شده اند؛ هریک از آن دو کاملاً بر یک خط مشی عملی و فعالیت اقتصادی تمرکز کرده اند. هنوز بسیاری از ملتها می کوشند که به یکی از این دو وفادار بمانند. تنگنای انتخاب میان سرمایه داری و سوسیالیزم جریان تاریخ و دیدگاه افراد درباره ی فرایند رشد و بلوغ را عوض کرده است.
سؤال اینجاست: چرا لازم است که یکی از این دو نظریه را انتخاب کنیم؟ مثل این است که به یک نفر بگوییم سیب می خواهی یا پرتقال. بدیهی است که فرد می تواند به طرق گوناگونی پاسخ دهد و بسته به خلاقیت و درک او طیف وسیعی از پاسخ ها می تواند وجود داشته باشد، از "هیچکدام" گرفته تا سالاد میوه یا اجزاء دیگر.
چاهي در بياباني وجود دارد كه در آن آب زلالي است. دو فرد مي خواهند از چاه آب بنوشند، دو راه وجود دارد:
1- فردي كه قدرت بيشتر و زور بازوي بيشتري دارد فرد ديگر را مجبور كند تا هر روز آب را از چاه بالا كشد و در بشكه اي بزرگ به خانه ي فرد قدرتمند حمل كند و يك جرعه ، فقط يك جرعه خود بنوشد تا زنده بماند و فردا باز هم..... .
قدرت و زور مي تواند نژاد برتر ، جنسيت فرد ، حيله گري ، ارث رسيده به او ، اشرافيت، بزرگ بینی و .... باشد. فرد زورمند هر روز ذخيره ي آبش بيشتر مي شود ولي فرد ديگر هميشه در سختي و تشنگي بسر مي برد. ( جامعه جنگلي- سرمايه داري )
2- آب را با يكديگر از چاه بيرون كشند و هر فرد به اندازه ي نياز خود از آب بنوشد و هر دو با هم سیراب شوند و از این شرایط در آسایش و رفاه به سر برند. (جامعه ي انساني )
پی نوشت:
من راه دوم را مي پسندم و براي آن مبارزه خواهم كرد.
پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا در ۱۹ دی ۱۳۳۲ :

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد .
بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد .
با تقديم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
****** ****** ****** ****** ****** ****** ******
جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئيس ادارۀ اطلاعات سفارت کبرای آمريکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد، و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعضی از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدٌی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه ای از مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد..
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند معرفی کند. و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق های آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما می توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرٌفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف ديگر به فارسی، به عقيده من خوب است که در صدای آمريکا، طرز آزادی ممالک متحده آمريکا را در جنگ های استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.
علی اکبر دهخدا
پی نوشت:
۱- آیا با گذشت تنها نیم قرن از گذشته پرفروغ و مفتخر پیشینیان خود توانسته ایم هنوز نمادی از یک جامعه والا و مقدس ایرانی باشیم و بمانیم؟
۲- براستی در حفظ و نگهداری این میراث و هویت گرانیها تا به حال چه اقداماتی را صورت داده ایم؟
۳- نمی دانم اگر جناب استاد اکنون در قید حیات بودند و باز از ایشان چنین درخواستی می شد چگونه نامه ای و با چه مضمونی را کتابت می فرمودند!
۴- باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم٬ و بیش از اینها بنویسیم٬ و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬ این احساس در ما بیدار شود٬ که انسان تر شده ایم، و به همان کودک روزهای نخست شبیه تر.
«قربانت شوم :
الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه نان مشغولم خبر رسيد كه شاهزاده مويق الدوله حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم به توصيه عمه خود ابقاء فرموده وسخن هزل بر زبان رانده ايد . فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعلي حضرت بدانند اداره امور مملكت با توصيه عمه و خاله نمي شود.
زياده جسارت است : تقي»
بي دليل نيست برخي افراد در تاريخ نام آور ميشوند و در نقطه اوج تاريخ حتي فراتر از آن مأوا ميگزينند و آنچنان در تاريخ تاثير گذار مي گردند كه پس از گذشت قرنها، باز هم توانستهاند به عنوان الگويي بي بديل براي بشريت جاودانه بمانند.
در پست پیشین نامه ای از میرزا تقی خان فراهانی مشهور به امیر کبیر" رو ارائه کردم و بنا را بر این گذاشتم تا به بهانه این نوشته و با توجه به بضاعت خویش به کالبد شکافی آن بپردازم.هر چند اين نامه نيازي به باز نويسي وكالبد شكافي ندارد اما قصد آن داشتم كه از وراي اين نوشته ارزشمند به خروجي دست يابم كه با ادبيات امروزي و شيوه هاي مديريت آن هم در ابتداي هزاره سوم مطابقت داشته و جلوه اي زيبا باشد براي افرادي كه در گوشهاي از ميهن اسلامي براي چند صباحي در پشت ميزهاي رياست و مناصب حكومتي قرار مي گيرند.
متن مربوطه دست نوشتهاي است تاريخي از« سرداري كه رداي اميري را با لياقت و شايستگي از آن خود نموده بود» به «شاهی كه تاج خسرواني خويش را نه از راه كياست بلكه به شيوه موروثي وبدون هيچ زحمتي تصاحب گرديده بود» آنگونه كه ملاحظه مي شود نامه با احترامي خاص آغاز و با ابراز ارادتي حكيمانه خاتمه مي يابد. اين آغاز و پايان مؤدبانه در نامه ميرزا تقي خان نشان گر آن است كه يك مدير در عين مقتدر بودن و داشتن صلابت در حيطه مديريت خود و در اختيار داشتن تمامي ابزارهاي مديريتي براي اعمال قدرت بايستي نسبت به سلسله مراتب اداري و بكارگيري الفاظ و كلمات متعارف نسبت به رده مسئوليت خود مقيد باشد.
امير، پس از تعارفات اوليه و رعايت ادب اداري كلمه الساعه را بكار مي برد يعني همين الآن كه زيبايي آن در سطر چهارم ملموس تر خودنمايي مي كند اين دو واژه را مي توان معياري دانست تحت عنوان مؤلفه اي بنام «مديريت زمان» زيرا صدر اعظم در اين نامه و با بكار بردن اين دو واژه اثبات مي نمايد كه به اهميت زمان كاملا واقف است و فاصله بين گرفتن ودريافت اين خبر مهم بلادرنگ دستور امرانه مي دهد وهمچنين از نگارش نامه و اطلاع رساني به شاه بي تفاوت نبوده و همگي را در اندك زماني و به نوعي در فاصلهاي كوتاه به انجام مي رساند.
ادامه مطلب
چند روزی هست که تو اوج امتحانات میانترمم و چند تا پروژه ای که درحال انجام شون هستم،دغدغه های فکری هم که علی ماشاالله ذهن رو مخدوش کرده اما با همه این اوصاف دلم هوس کرده دارم امیر کبیر رو می خونم، نمی دونم چرا؟ اما حس می کنم که از خوندنش دارم به عزت و صلابت نفس میرسم.
بی شک زنان و مردان بزرگ همیشه در ذهن ها خواهند ماند چه که آزادگی و عزت نفس نه فقط مختص آنان که به همه انسان هایی تعلق دارد که در هر دوره ای که باشند بنا به فطرت الهی و پاک خود محبت این مردان و زنان را در دل زنده نگه می دارند.بد نیست به متنی اشاره کنم که آدمیت در کتاب خود آورده است. متنی که خطاب به ناصرالدین شاه است و به خوبی توصیه ناپذیری امیر و روح آزاده او را نشان می دهد:

قربانت شوم !
السّاعه كه در ايوان منزل با همشيره همايونی به شكستن لبه نان مشغولم، خبر رسيد كه شاهزاده موثق الدّوله ـ حاكم قم ـ را كه به جرم رشاء و ارتشاء (یعنی رشوه دادن و رشوه گرفتن) معزول كرده بودم، به توصيه عمّه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده ايد.
فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره امور مملكت با توصيه عمّه و خاله نمی شود.
زياده جسارت است؛ تقی
این نامه را وقتی امیرکبیر نوشته که او نخست وزیر بوده و ناصرالدین هم شاه بوده. ضمنا معلوم میشود که در زمان قدیم رشوه دادن و گرفتن جرم بوده و مجازات هم داشته.
راستی اگه یه بار دیگه فرزند کربلایی قربان فراهانی می آمد و از همون قدرت و اعتبار صدوشصت سال پیش درحکومت استعمارزده ی قاجار بهره مند می شد چه می کرد و چه می تونست بکنه؟
درمورد امیر کبیر کتاب زیاده اما فکر کنم که بهترینش کتاب امیرکبیر و ایران از فریدون آدمیت باشه و البته کتاب جامعه شناسی نخبه کشی ازعلی رضا قلی هم جالبه که من هنوز پیداش نکردم.
توجه: دارم روی همین نامه یک سری كالبد شكافي هایی می کنم تا از وراي اين نوشته ارزشمند به خروجي دست يابم شاید تو پست های بعدی ارائه کردم.
یکی از مشکلات پروژهکاران ما ( که می توانیم در سطوح مختلف جامعه آن را تعمیم دهیم) این است که آنها بیشاز آن که خود را درگیر تحویل اقلام پروژه کنند، درگیر اجرای آن میشوند.
به نظرم مهم این است که نزد افراد تیم پروژه، این دیدگاه که آنها مسوول اجرا هستند به این دیدگاه که آنها مسوول تحویل هستند تغییریابد. افراد باید بدانند که آنها در هرسطحی از ساختار سازمان پروژه که قرار میگیرند موظفند در چارچوب اختیارات خود، نتایجی را تحویلدهند، الزاماً اجرا با آنها نیست. مدیر پروژه را در نظر بگیرید: او مسوول اجرای قرارداد نیست، مسوول تحویل آن است. او کسی است که تمام هماهنگیهای لازم برای حصول نتایج پروژه را تامین میکند و الزاماً خود در مقام یک مجری ظاهر نمیشود.
دیدگاه سنتی درقبال مدیریت و انجام پروژه ها باید خود را به دیدگاههای مدرنتری بسپارند؛ دیدگاهی که در آن «اختیار»، «مسوولیت» و «حسابدهی» در یک نظام هماهنگ، ساختاری را در راستای تحویل میسازند. در این دیدگاه، هر فرد در ساختارسازمانی شامل مدیران، کارشناسان اجرایی و کارکنان، مسوولیتی در تحویل قلمی از اقلام پروژه را داردکه مسوولیت او با مشخصشدن وظایف و با ابزار اختیار، قدرت میگیرد.
ابزاری که میتواند به مدیران در انجام وظایفشان و تحویل قلمقابل تحویل یاریگر باشد، برنامهاست. برنامه قدمهایی که قرار است فرد برای تحویل قلم قابل تحویل طیکند را در بستر زمان ترتیبگذاری میکند.
اینجاست که مدیر باید دیدگاه خود را اصلاحکند و برای تحویل اقلام قابل تحویل در حوزهی مسوولیت خود، قدمهای درستی را در زمان درست و در راستای برنامهاش بردارد. اگر مدیر درگیر اجراشود، طبعاً گاهی میخواهد کاستیهایی را که دیگرانی غیراز او مسوولش بودهاند را جبران کند، از این رو درگیر اجرای اموری میشود که در حوزهی او نیست؛ بدین ترتیب ممکناست او بخشی از کارهای حوزهی مسوولیت خودش را فراموشکند یا اساساً زمان کافی برای توجه به آن نداشتهباشد.
این دیدگاه که هر مساله باید در سطح خود حلشود، کمکمیکند تا انرژی افراد در محل مناسب تمرکز یابد و مدیران در کار زیردستان دخالت نکنند و بالتبع شاهد بهبود وضعیت و شرایط جاری باشیم.
نمي دانم قيمت كتاب ها بالاست يا مردم آنقدر گرفتار و بي حوصله شده اندكه كمتر فرصت مي كنند ، كتابي بخرند و مطالعه نمايند . هر چه هست ، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ، بسي فراتر رفته است . امّا در اين ميان برخي هستند كه در اين قاعده نمي گنجند . برخي از جمله رفتگانند و تعداد انگشت شماري از آنها هنوز ميان ما هستند و به قول آن شاعر آلماني چه سعادتي براي ما كه در جهاني نفس مي كشيم كه اين فرزانگان كلمه و تصوير در آن نفس كشيده اند و يا مي كشند . امّا به سلایق مختلف ، هر كس به فراخور حس خويش چند نفر شاعر محبوب خويش را نام مي برد . امّا جالب تر كساني كه نامشان در فهرست هاي مختلف تكرار شده است . قيصر امين پور" ( متولد: ۲ اردیبهشت 1338 در شهرستان گتوند واقع در استان خوزستان ، وفات: بامداد سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶) يكي از شاعران حرف هاي نگفته است . نام او در فهرست كوچك بسياري از خوانندگان و علاقه مندان شعر فارسي مي توان ديد . از هر گروه و قماشي ، فرقي نمي كند . حديث دل يكي است و سخن عاشق يكي و شاعر مقياس عبارت « حديث عشق بگو به هر زباني كه تو داني » است . فرقي نمي كند كه به چه زباني و مسلك باشي تا اين حديث را دريابي . چرا كه آن چه از دل برآمده ، لاجرم بر دل نشيند .
امّا حديث اين ماندگاري و اشتياق چيست ؟
از نظر آيزر" مؤثرترين اثر ادبي آن است که خواننده را وا دارد تا به آگاهي انتقادي جديدي از علائم و انتظارات مرسوم خود برسد... اگر ما متن را با استفاده از استراتژيهاي خواندن تغيير دهيم، متن نيز همزمان ما را تغيير ميدهد. بيشک نتيجه هر تأملي با نگرش ديگر متفاوت خواهد بود. از سوي ديگر احوال مخاطبان و خوانندگان آثار ادبي در موقعيتهاي گوناگون، به درک متفاوت آنان از يک متن ادبي خاص ميانجامد. با اين ديد، دلنشيني سخن به قبول مخاطب بستگي دارد؛ به قول حافظ:
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردي / آري آري سخن عشق نشاني دارد.
هر چند قبول مخاطب نيز به سبب دلنشيني و مؤثر بودن کلام بوده باشد؛ به قول قيصر امين پور:
بلاغت غم من انتشار خواهد يافت / اگر که متن سکوت مرا کتاب کنيد.
من آن جستجوگري هستم كه در بيابان تكه آيينه اي شكسته را يافته است و فكر مي كند تمام حقيقت را يافته است . من تنها از چيزهايي حرف مي زنم كه مرا به شعر قيصر امين پور پيوند مي دهد . شعرهايي كه حرف هاي به گل نشسته دلم بوده اند و توان گفتنشان نبود . من از حقيقت خودم حرف مي زنم .
ادامه مطلب
حرفهایی همیشه ارزشمند میمانند. حرفهایی هم فقط در لحظه خطورشان به ذهن و نوشتن درست و مهم پنداشته می شوند و بعدها که با نگاهی دیگر و در شرایطی متفاوت به آنها فکر می کنیم با آنها توافقی نمی یابیم، نیازمند اصلاحشان میبینیم یا بیارزش برای گفتن.....
چرا که تفنن ، اشتباه، تعارض و تغییر شرایط ، کما بیش بخشهای جدایی ناپذیر زندگی مان هستند و این اقتضای آدمیزاد بودن است:
موجودی که خلق شده تا با اصلاح تدریجی حرکتش ماهیت خود را بسازد.
به نظرم واژه صابرین " در آیه شریفه « اِنُ الله مُع الصابرین » اشاره به هر آن چیزی است که رنج زیستن در سکوت" را قابل تحمل می کند. سکوتی که گاه مرهم است و گاه محرم و چه شیرین تر سکوتی که با صبر همراه باشد.
دوشنبه شب گذشته ، در حال مرور آرشیو چند پورتال خبری و تحلیلی انگلیسی زبان بودم که مشاهده گزارشی از سخنرانی وزیر آموزش و پرورش آفریقای جنوبی مندرج در آن رو بسیار جالب و خواندنی دیدم و بر آن شدم تا نگاهی کوتاه به محتوای آن بیندازم و آن را به پست این هفته وبلاگم اختصاص دهم.
وزیر آموزش و پرورش آفریقای جنوبی در یکی از سخنرانی هایش چنین گفته:"وقتی باد می وزد عده ای به فکر ساخت دیوار و عده ای دیگر آسیاب بادی می سازند". زیبایی و عمق جمله وزیر متفکر آموزش و پرورش آفریقای جنوبی از منظر من شاید کم نظیر و گرانسنگ باشد چرا که :
آنانی که آسیاب بادی می سازند در واقع مصداق افرادی هستند که تهدید ها رو به فرصت ها تبدیل می کنند. وزش باد ، آن هم باد سنگین و تند می تواند موجب خسارت های زیادی شود در حالی که ایجاد آسیاب بادی در مسیر بادهای تند زحمت را به رحمت تبدیل می کند. مدیران سازمان ها دائما در مسیر بادهای تند ، یعنی تهدیدهای ریز و درشت هستند که هر کدام از آن تهدیدها می تواند موجب کندی در کار و فلج شدن امور در سازمان ها شوند.
از این رو بکارگیری توانایی های ذهنی برای ایجاد یک فکر و یا مفهوم جدید (خلاقیت و نوآوری) با استفاده از یک الگوی بنیادی از اهداف فعلی و برنامه ریزی شده و بهره برداری و تخصیص منابع و تعاملات یک سازمان با عوامل محیطی (استراتژی) می تواند نقش بسزایی در بهبود شرایط و تعالی و پیشرفت سازمان داشته باشد.
در فرهنگ ما مفهوم تربیت " مترادف با تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش است و سابقه ای طولانی دارد. واژه تعلیم و تربیت که برابر Education آمده است، جزو واژه های جدید است و در حقیقت به همان معنی تربیت است.اما «معمولا چنین تعبیر شده و می شود که این دو (تعلیم و تربیت)از همدیگر جدا هستند و هر یک به عمل خاصی اطلاق می شوند؛ بدین معنا که آموزش یا تعلیم به یاددادن موضوعها یا مهارتهای خاص گفته می شود ، مانند آموزش ریاضی ، خواندن و نوشتن و ... و پرورش یا تربیت به آموزشهای دینی و اخلاقی و ... گفته می شود.»
محافل علمی و تربیتی این دو را از هم جدا نمی دانندو معتقدند که آموزش می باید زمینه ای برای پرورش باشد و چنانکه با روش صحیح انجام پذیرد، نوعی پرورش است؛لذا آموزش را محور پرورش قلمداد می کنند.
با این شرایط برخی تربیت را ایجاد زمینه لازم برای شکوفایی استعداد های بالقوه و برخی دیگر آن را کسب آمادگی برای زندگی یا توانایی حل مساله قلمداد می کنند. بنابراین می توان تربیت را شرایط لازم برای رشد همه جانبه افراد به منظور بهره مندی از زندگی شخصی و اجتماعی با به کارگیری قابلیت های خود تعریف کرد. از این منظر، وظیفه آموزش و پرورش ایجاد شرایط مناسب و برنامه ریزی علمی و تدارک منابع فیزیکی، تجهیزات، منابع انسانی و آموزشی برای رشد شناختی، عاطفی، اخلاقی، فرهنگی، بدنی و کسب مهارت های ضروری افراد است. رشد متوازن و همه جانبه مستلزم شرایط بیرونی و درونی است ، مانند وجود امکانات و انگیزه ...
علی" اولی است چون نمونه و سرمشق مطلق همهی فضائل متعالی انسانی در ابعاد گوناگون است.
علی" به عنوان نمونهی عدالت نمی تواند يک ظلم را به خاطر مصلحت بپذيرد. زيرا «مصلحت آلوده می کند حقيقت را». براي همين، وقتي که کساني به عنوان دلسوزي و نيت خير از او مي خواستند تا در برابر ظلم و تبعيض امثال معاويه موقتاْ سکوت کند، برآشفت و فرمود: "شما از من ميخواهيد که پيروزي را به قيمت تبعيض و ستمگري به دست آورم؟ از من مي خواهيد که عدالت را به پاي سياست و سيادت قرباني کنم؟ خير، سوگند به ذات خدا که تا دنيا دنياست، چنين کاري نخواهم کرد و به گرد چنين کاري نخواهم گشت. من وتبعيض؟ من و پايمال کردن عدالت؟!"
رب النوع عدالت خشک و دقيقی میباشد که حتی در برابر برادرش عقیل نیز قابل تحمل نيست. و نمونهی اعلای تحمل است، در جايی که تحمل نکردن خيانت است. و مظهر اعلای همهی زيبايیها و فضائلی که همواره انسان نيازمندش بوده و نداشته و علی" بدين معنی امام است.
علی" انسانی است از آنگونه انسانهايی که بايد باشد، اما نيست؛ و بشر همواره میخواسته است. ولی ....
و به واقع در تاريخ يک نمونه است.
و یا به قول استاد شریف دکتر شریعتی:
علی" نه تنها امام است، بلکه دارای مزيتی است که در تاريخ هيچ شخصيتی واجد آن نبوده است. و آن اينکه علی" يک خانواده امام است. يعنی يک خانواده اساطيري؛ خانوادهای که در آن:
پدر علی(ع) است.
مادر فاطمه(ع) است.
پسران اين خانواده حسن(ع) و حسين (ع) اند.
و دختر اين خانواده زينب(ع) است.
با همه این شرایط علی" پس از مرگش، و پس از پایان حیاتش، در تاریخ ما و تاریخ جوامع اسلامی، و حتی در تاریخ بشریت، حیاتی بارور و مؤثر و بسیار ارزنده داشته است. یعنی بعد از گذراندن شصت و چند سال حیات جهانیاش، زندگی معنویاش را ادامه داده و حیات پس از مماتش را آغاز می کند. البته وقتی میگویم «علی»، تنها به عنوان یک فرد و یک شخص نیست. بلکه گاهی علی را به عنوان یک نفر، یک ایمان و یک مذهب می شناسیم.
از منظر من انسان امروز، به «شناخت» علی" بیشتر نیازمند است تا به «محبت» و «عشق» به او ، چرا که «عشق و محبت» بدون «شناخت» نه تنها هیچ ارزش و بهایی ندارد، بلکه سرگرم کننده و تخدیر کننده و معطل کننده نیز خواهد بود.
کسانی که مردم را به نام محبت علی" و عشق به مولی، بدون شناختن مولی و فهم دقیق و درست سخن و راه و هدف او، مردم را معطل و سرگردان میکنند، نه تنها انسانیت و آزادی و عدالت را نابود میکنند، بلکه خود این افراد را نیز تباه میسازند و شخصیت خود علی" را در زیر این تجلیلهای بیثمر مجهول نگه میدارند و باعث میشوند کسانی که تا آخر عمر در محبت مولی وفادار میمانند، هرگز از سخن و راهنماییهای او بهرهای نگیرند و متوقف و منحط بمانند و آنهایی هم که کمی آگاه میشوند و با جهان امروز آشنا، اصولاً این گونه علی" بیثمر را و این محبت بینتیجه را رها میکنند و به دنبال شخصیتهای دیگر، الگوهای دیگر، رهبران دیگر میروند.
ايام سوگواري شهادت میر محراب تقدیر رمضان، امیر مؤمنان را تسلیت عرض نموده و محتاج دعای خیر شما هستم.
در پايان دعاي خواجه عبدالله انصاري را براي حسن كلام مي آورم كه :
الهي ما را آن ده كه آن به.
آمين يا رب العالمين.
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی، بوته ای در دامنه ی کوهی باش ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید، اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش اگر نمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن.اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازی گوش ترین ماهی دریاچه!!! همه که ما را ناخدا نمی کنند، ملوان هم می توان بود. در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست. اگر نمی توانی شاهراه باشی کوره راه باش و اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش. با بردن و باختن اندازه ات را نمی گیرند هر آنچه که هستی بهترینش باش.(داگلاس مالوچ)

