تبليغاتX
اندیشه گر
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
ِدلخوش به ُسکوتَم ....
 

 

 

همينکه ميتونم به خدایی کریم توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم، برام کافيه!! اون کسی که باید ببینه، دیده ، از حالا به بعد هم می بینه.منتظر اون روزی می شینم که بگه حالا نوبت توهه!

اینک تنها آرزو مي كنم به اندازه كافي اندوه داشته باشم تا يك انسان باقي بمانم و به اندازه كافي اميد، تا خوشحال بمانم.

 

نوشته شده توسط عبدالحسن بهرامی در 14:37 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
خاطره ای از دکتر شریعتی

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود آن هم به سه دليل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اينکه سيگار مي کشيد،

و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت! 

… چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم،

آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه:

زن داشتم ، سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم.

و تازه فهميدم که خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد ديگران که ابراز انزجار مي کند ممکن است در خودش بوجود آيد.

 

پی نوشت:

۱- انسان چیزهایی را که عمیقا از آنها متنفر است را باید در درون خود جستجو کند!....

۲- خدایا کمکم کن تا هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفش های او راه بروم.

نوشته شده توسط عبدالحسن بهرامی در 9:12 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
مصداق آموزش در کشور ما !!


نحوه اجرای آموزش در کشور ما ، مصداق آبیاری کردن ریشه های ذهن افراد است و ای دریغ که از بس این ریشه ها با آب محفوظات و معلومات غرقاب می گردد، می گندد و آخر گیاه ذهن، می میرد.

مولوی در یک بیت تکلیف را روشن کرده است:

آب کم جوتشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست !!

اگر نظام آموزش ما، بجای آبیاری کردن و غرقاب کردن ذهن ها در دریای معلومات و محفوظات، فقط ذهن ما را تشنه ی سوال می کرد، امروز شاخه های درخت دانش از آسمان هفتم هم رد شده بود!

 البته این نکته به ذهنم رسید که هرجایی که تشنگی هم نیست، نباید بیخود آب را تلف کرد.... یعنی کجا!...

مثلا، شما علم جدیدی را دارید و دیگران را ، مثلا مدیری را، به آن علم فرا می خوانید و او گوشش با پنبه ی جهل پر است و حرف شما را نمی شنود. در اینجا افاضه ی فضل، حکایت ریختن بذر بر روی تخته سنگ خارا است.

در کتاب کلیله و دمنه داستانی از میمون هایی نقل شده که سردشان بود و یک کرم شبتاب را روی هیزم ها گذاشته بودند و هی فوت می کردند تا آتش روشن شود!!... پرنده ای هم، هی سروصدا می کرد که این شعله ی آتش نیست... کرم شبتاب است!...   خردمندی به او گفت: ... سخن تو در اینها فایده ای نمی گیرد، همچنان که آتش کرم شبتاب در آن هیزم ها... پس خود را رنجه نکن... اما پرنده گوش نکرد و بر حرف خود آنقدر ایستاد ... تا میمون ها کلافه شدند و او را گرفتند و کشتند و باز شروع کردند به فوت کردن کرم شبتاب!....

نوشته شده توسط عبدالحسن بهرامی در 6:37 | | لينک به اين مطلب