فقدان يکي از حس هاي پنجگانه در آدمي،مثلا حس بينائي، وضعيتي را پديد مي آورد که از دو منظر قابل توجه است:
اول اين که فرد در این فقدان عصائي برمي گيرد که پاي او شود و او را راه بنماياند. اما تفاوت اين عصا با عصائي که انساني بينا بدست مي گيرد آن است که عصاي او عصاي احتياط است و او را از سر ترس و احتياط به جلو مي برد. از اين روست که کسي به ياد ندارد که از نابينائي تنه خورده باشد. کاش بينايان نيزعصاي احتياط را در اعمال و حرکات خود بکار مي گرفتند:
گام زان سان نه که نابينا نهد تا که پا از چاه و از سگ وارهد
لرز لرزان و به ترس و احتياط مي نهد پا تا نيفتد در خباط
دوم آن که با فقدان يک حس ظاهري، اولا حس هاي ديگر براي جبران آن کمبود فعال تر و حساس تر مي شود و ثانيا منشاء و باطن آن حس ظاهر، تحريک شده و دريچه هائي از حس باطن و درون به ظاهر و بيرون باز مي شود.
همين روزنه اي که بدين شکل گشوده مي شود، به تعبير مولوي، باعث مي شود رمه گوسفندان حواس بدنبال آن گوسفند جهنده از جو، پياپي بجهند و پيش روند:
چون يکي حس در روش بگشاد بند مابقي حس ها همه مبدل شوند
چون يکي حس غير محسوسات ديد گشت غيبي بر همه حس ها پديد
چون ز جو جست از گله يک گوسفند پس پياپي جمله زان سو برجهند
آدميان در قبال هر حس ظاهر، واجد حسي باطني هستند که اصل و اساس حس ظاهري است. تغذيه حس ظاهر از ماديات است و تقويت حس باطن از آفتاب. اگر آن آفتاب جان، قوت حس باطني و چشم دروني را تامين نکند و آن را از اين راه فربه نسازد، چشم ظاهري به چه کار آيد؛ اسب تربيت نايافته بي سوار را چه خاصيتي است؟
چشم حس اسب است و نور حق سوار بي سواره اسب خود نايد به کار
پس ادب کن اسب را از خوي بد ورنه پيش شاه باشد اسب رد
سوي حسي رو که نورش راکب است حس را آن نور نيکو صاحب است
نور حس را نور حق تزيين بود معني نور علي نور اين بود
آري، حس ظاهري ما از نور حس باطني تزيين مي شود و به کار مي آيد. چنانچه "ديده نابينا و دل چون آفتاب" بسي بهتر است از "چشم بيدار و دل خفته به خواب".
حس هاي ظاهري ناپايدار و فاني است. چشم خاکي تنها به خاک نظر مي کند، ما را حسي بايد که رازجو باشد نه در پي رنگ و بو!
پی نوشت:
هفته ای که گذشت در سفر بودم، اصل موضوع را در سفر تبیین و امروز نوشتار کردم.
در ضمن سفر بسیار خوب بود، درود بر همسفر.
عاشق درختهایی هستم که گرچه از کمر قطع شدهاند اما سال بعد دوباره شاخه میدهند و برگ تازه.
عاشق آدمهایی هستم که در اوج اندوه بعضی نکات خیلی ریز را در مواجهه با تو که برای دلداریشان آمدهای فراموش نمیکنند.
عاشق گنجیشکهایی هستم که قبل از طلوع آفتاب از شدت شور و شعف صبح و از آن مهمتر، لذت پرواز دستهجمعی، نمیدانند چگونه باید منظم آواز بخوانند و آوازشان میشود طنین پر احساس جیریغ و ویریغ.
عاشق چیزهایی هستم که دیدنشان یادم میاندازد هنوز میشود از زندگی و زنده بودن بهره ها برد.
عاشق کتابها و مجلههایی که وسطشون از شدت شور و انرژی اون مطلب قشنگ بلند می شوم راه میروم و با خودم بلند بلند فکر میکنم.
عاشق فاصله هایی هستم که پس از درنگ دوستی ها را شدت می بخشد چنان که باد پس از خموشی آتش را شعله ور می سازد.
عاشق آدمهایی هستم که وقتی کنارشان مینشینی احساس میکنی چقدر دنیا زیباست، خدا وجود دارد و حضور و میتوان او را یافت حتی در لابلای فشارهای روزانه، مشکلات سرسامآور و دنیای ظاهرا رهسپار بسوی بدتر و بدتر شدن. آدمهایی که دور و ورشان نور است و بوی خوب... و آرامش عمیق، آدمهایی که میتوانند با یکی دو جمله و یک نگاه عمیق و مهربان، به آرامش خدادادیت برگردانند و از ایمان و امید سیرابت کنند.
عاشق آدماییام که بهت طراوت میدهند، طراوت.
پی نوشت:
1) میخواستم راجع به چیز دیگری بنویسم و اینها آمدند. این هم یه جوریشه.
2) مزاحم شما شدم
میدانم!
تنها چراغ را روشن میکنم
گلها را در گلدان میگذارم
پنجره را باز میکنم
بعد میروم... .
سنت اگزوپری

