"روزی ممکن است در صحرا درخت بکارند و همان جا گوسفند بپرورند، اما هرگز نمی شود بر باد غلبه کرد."
کتاب کیمیاگر - اثر پائولو کوئلیو - ترجمه ی آرش حجازی
سؤال این است: صفت باد را داشتن بهتر است یا صفت صحرا را داشتن؟
برخی از اندیشمندان معتقدند ادراک انسان از جهان به آن نحوی نیست که ما آنرا حقیقی می پنداریم بلکه حواس و وجود ما به عنوان موجودات فیزیکی چنان برنامه ریزی شده است که جهان اطراف خود را اینطور ببینیم.
جهانی که ما می شناسیم تعبیر و تفسیر ذهنی و روحی ما از وقایع و امور واقعی است که به واقعیتهای جهان سه بعدی ما تداخل می کنند بنابراین وقایع طبیعی ما همه ذهنی و روحی هستند اگر ما موجودات دو بعدی بودیم هرگز بعد سوم را درک نمی کردیم حالا هم که سه بعدی هستیم بعد چهارم را -که زمان است - به بالا را درک نمی کنیم این درحالی است که آن ابعاد واقعی هستند و ما به علت محدودیت ذهن و سیستم روحی و روانی خود آنها را در محدوده ادراک خود تعبیر و تفسیر می کنیم و همین جهانی که ما در چهارچوب ابعاد سه گانه خود تفسیر می کنیم برای ما واقعی است اما برای کسی که ابعاد بالاتر را درک می کند توهم و غیرواقعی است.
انسان به دلیل نقص دستگاه ادراکش که فقط برای شناخت و درک موجودات سه بعدی برنامه ریزی شده است کل جهان را نمی تواند درک کرده و بفهمد بنابراین آن را به زعم و ظن خود تفسیر می کند به همان نحو که آن اشخاص که فیل را در خانه ای تاریک دیده بودند و هر یک به ظن خود آن را چیزی پنداشته بودند.
درکف هرکس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون بدی
اگر هر یک شمعی در دست داشت و کل را می دیدند و با چشم روشن فیل را نظاره می کردند دیگر اختلافی نداشتند.
هیچ کس نمی داند که انسان باید مجهز به چند بعد باشد (یا به عبارتی عالمی که ما در آن هستیم چند بعد دارد) تا بتواند کل هستی را درک کند.به قول مولانا دست به همه بدن فیل نمی رسد.
قطره دریاست اگر با دریاست ورنه او قطره و دریا دریاست
ما هستی را آنطور که باید درک نمی کنیم ، آن را نسبت به خود مستقل می بینیم در حالیکه دانش امروز ثابت کرده که یک آزمایشگر علمی با نتایج علمی خود از لحاظ اندیشه به یگانگی می رسد پس این اندیشه که خود را از عالم هستی خارج بدانیم اشتباه است.
پی نوشت:
۱- آنگاه که قوانین هستی را شناختم و زندگیم را با تفسیر کردم و آنها را مورد توجه قرار دادم موفق شدم و هرگاه با نشناختن و یا بی توجهی به آنها زندگیم را گذراندم شکست خوردم و پشیمان.
۲- قنات های درونت را با نیش کلنگ اخلاص لایروبی کن تا آب حقیقت از کاریزهای "پندار/گفتار/رفتار/"ت بیرون ریزد و آن شود "نیک.
راه های رهایی از بندهای تنبلی و ناخوشی و رسیدن به ساحل آرامش و اتصال به اقیانوس عشق الهی را چگونه می توان پیمود ؟
با دو بال سلوک نظری / عقلانی و سیر عملی ... همان که در دعای کمیل می خوانیم :
قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی العزیمه جوانحی.
یعنی اعضای ظاهری انسان در خدمت خدا باشد و نیروهای باطنی و درونی آدمی صاحب عزم و اراده ای نیرومند گردد. پس همه پندار و گفتار و کردار آدمی اگر عزم و اراده را در او تشدید کنند او را به سوی کمال و سعادت حقیقی سوق می دهند ... .
بار پروردگارا! به من بصیرت دیدن و فهمیدن معنویاتت را عطا فرما.
الهی! صبرم را فزون فرما و مرا در سختیها به خودم وا مگذار.
بارالها! آنان را که به من منتصبند و ضعیف و ناتوانند به تو می سپارم، حفظشان فرما و سختیهای دوران را برایشان آسان گردان، که تنها تو می توانی سختیها را آسان نمایی.
خداوندا! آنان را که دوستشان دارم حفظ فرما، آرامش و رحمت عطا فرما و مرا یاری فرما تا موجبات خرسندی خودت و آنان را فراهم کنم.
پروردگارا! توان و استقامتم را در طی طریقت فزون فرما و لذت معنوی به من عنایت فرما.
خداوندا! یاریمان کن که همه ی ما، انسانهای آفریده ی تو، به کمال انسانی مان برسیم.
نظرتون درباره تصویر زیر چیه؟ فکر می کنید این تصویر چیه؟ اگر شما می گید قورباغه هست ، من می گم اسبه!

نتیجه اخلاقی؛
باید یاد بگیریم به نظر دیگران احترام بگذاریم و اجازه دهیم که آنها هم نظرشان را بگویند. چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما. شاید آنها چیزی فراتر از ما را ببینند. نباید همه چیز را تجربه کنیم تا راه را پیدا کنیم. می توانید از تجربه دیگرانی که راه را رفته اند کمک بگیریم.
پی نوشت:
۱- فکر کردم چطور می توان فهمید حرفی یا قاعده ای خدایی است؟
فهمیدم اگر حرفهای شنیده را با فطرتمان ارزیابی کنیم، درک درستی از حقیقت و خدایی بودن شنیده ها و قواعد خواهیم داشت.
۲- گاهي آنقدر در لج خودت گم مي شوي كه سر نخ لج كردن از دستت در مي رود و كلاف سردرگم لج كردنت سردرگمتر مي شود، تا ناكجاي ناآباد!
فقدان يکي از حس هاي پنجگانه در آدمي،مثلا حس بينائي، وضعيتي را پديد مي آورد که از دو منظر قابل توجه است:
اول اين که فرد در این فقدان عصائي برمي گيرد که پاي او شود و او را راه بنماياند. اما تفاوت اين عصا با عصائي که انساني بينا بدست مي گيرد آن است که عصاي او عصاي احتياط است و او را از سر ترس و احتياط به جلو مي برد. از اين روست که کسي به ياد ندارد که از نابينائي تنه خورده باشد. کاش بينايان نيزعصاي احتياط را در اعمال و حرکات خود بکار مي گرفتند:
گام زان سان نه که نابينا نهد تا که پا از چاه و از سگ وارهد
لرز لرزان و به ترس و احتياط مي نهد پا تا نيفتد در خباط
دوم آن که با فقدان يک حس ظاهري، اولا حس هاي ديگر براي جبران آن کمبود فعال تر و حساس تر مي شود و ثانيا منشاء و باطن آن حس ظاهر، تحريک شده و دريچه هائي از حس باطن و درون به ظاهر و بيرون باز مي شود.
همين روزنه اي که بدين شکل گشوده مي شود، به تعبير مولوي، باعث مي شود رمه گوسفندان حواس بدنبال آن گوسفند جهنده از جو، پياپي بجهند و پيش روند:
چون يکي حس در روش بگشاد بند مابقي حس ها همه مبدل شوند
چون يکي حس غير محسوسات ديد گشت غيبي بر همه حس ها پديد
چون ز جو جست از گله يک گوسفند پس پياپي جمله زان سو برجهند
آدميان در قبال هر حس ظاهر، واجد حسي باطني هستند که اصل و اساس حس ظاهري است. تغذيه حس ظاهر از ماديات است و تقويت حس باطن از آفتاب. اگر آن آفتاب جان، قوت حس باطني و چشم دروني را تامين نکند و آن را از اين راه فربه نسازد، چشم ظاهري به چه کار آيد؛ اسب تربيت نايافته بي سوار را چه خاصيتي است؟
چشم حس اسب است و نور حق سوار بي سواره اسب خود نايد به کار
پس ادب کن اسب را از خوي بد ورنه پيش شاه باشد اسب رد
سوي حسي رو که نورش راکب است حس را آن نور نيکو صاحب است
نور حس را نور حق تزيين بود معني نور علي نور اين بود
آري، حس ظاهري ما از نور حس باطني تزيين مي شود و به کار مي آيد. چنانچه "ديده نابينا و دل چون آفتاب" بسي بهتر است از "چشم بيدار و دل خفته به خواب".
حس هاي ظاهري ناپايدار و فاني است. چشم خاکي تنها به خاک نظر مي کند، ما را حسي بايد که رازجو باشد نه در پي رنگ و بو!
پی نوشت:
هفته ای که گذشت در سفر بودم، اصل موضوع را در سفر تبیین و امروز نوشتار کردم.
در ضمن سفر بسیار خوب بود، درود بر همسفر.
عاشق درختهایی هستم که گرچه از کمر قطع شدهاند اما سال بعد دوباره شاخه میدهند و برگ تازه.
عاشق آدمهایی هستم که در اوج اندوه بعضی نکات خیلی ریز را در مواجهه با تو که برای دلداریشان آمدهای فراموش نمیکنند.
عاشق گنجیشکهایی هستم که قبل از طلوع آفتاب از شدت شور و شعف صبح و از آن مهمتر، لذت پرواز دستهجمعی، نمیدانند چگونه باید منظم آواز بخوانند و آوازشان میشود طنین پر احساس جیریغ و ویریغ.
عاشق چیزهایی هستم که دیدنشان یادم میاندازد هنوز میشود از زندگی و زنده بودن بهره ها برد.
عاشق کتابها و مجلههایی که وسطشون از شدت شور و انرژی اون مطلب قشنگ بلند می شوم راه میروم و با خودم بلند بلند فکر میکنم.
عاشق فاصله هایی هستم که پس از درنگ دوستی ها را شدت می بخشد چنان که باد پس از خموشی آتش را شعله ور می سازد.
عاشق آدمهایی هستم که وقتی کنارشان مینشینی احساس میکنی چقدر دنیا زیباست، خدا وجود دارد و حضور و میتوان او را یافت حتی در لابلای فشارهای روزانه، مشکلات سرسامآور و دنیای ظاهرا رهسپار بسوی بدتر و بدتر شدن. آدمهایی که دور و ورشان نور است و بوی خوب... و آرامش عمیق، آدمهایی که میتوانند با یکی دو جمله و یک نگاه عمیق و مهربان، به آرامش خدادادیت برگردانند و از ایمان و امید سیرابت کنند.
عاشق آدماییام که بهت طراوت میدهند، طراوت.
پی نوشت:
1) میخواستم راجع به چیز دیگری بنویسم و اینها آمدند. این هم یه جوریشه.
2) مزاحم شما شدم
میدانم!
تنها چراغ را روشن میکنم
گلها را در گلدان میگذارم
پنجره را باز میکنم
بعد میروم... .
سنت اگزوپری
به مناسبت سالروز زن، خواستم از مادر " بگویم.همون کسی که هیچگاه در زندگی نمی توانید محبتی بهتر، بیپیرایهتر و واقعیتر از محبت مادر خود بیابید. مادر موهبتی خدايي است که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده. مادر رنگ نمي شناسد. سياه و سفيد نمي شناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست.مادر تکه اي از خداست.
هیچچیز به قدر دیدن یک مادر با بچه اش روحپرور نیست و هیچچیز حس حرمت و تقدیس ما را هنگام تماشای مادری که بچههایش وی را احاطه کردهاند، بیدار نمیکند.
زبان تصوير از جمله زبانهاي ارتباطي است. اين زبان در انتقال پيام گاه چنان پرتوان است كه قلم و گفتار از انجام اين مهم بر نمي آيند.
بي گمان، چنين شناختی نيازمند تصوير است نه شرح و تفصيل.

پی نوشت:
1-ولادت با سعادت حضرت فاطمه (س)را به همه شما دوستان عزیز و سالروز زن را به همه زنان و مادران ایران زمین تبریک و شادباش می گویم.امروز بهانه ای شده بود تا به مناسبت روز زن و مقام شامخ مادر بعد از مدتها دستان پر از مهر مادر را ببوسم.
2- «تمام دخترها مثل مادرشان میشوند، هیچ مردی مثل مادرش نمیشود، چه فاجعه بزرگی برای پسرها.» اسکار وایلد
3- تمام تئوري جهان بطور ترديدناپذيري به سمت يک نفر جهت گرفته شده اند و آنهم بسوي تو، مادر. والت ويتمن
دوم خرداد ، چه آن را چنان که بزرگان گفته اند حماسه بخوانيم و چه آن طور که کوچک ترها پنداشتند فاجعه بدانيم، دو راز در خود داشت که حفظ آن بی توجه به اين که نمايندگان آن جنبش در دولت و مجلس کار خود درست انجام دادند يا نه، بايد از آن پاسداری کرد. رازهائی که متعلق به مردم است و از سرمايه مردم نمی توان خورد، اهميت صندوق رای و لبخند است.
اين که پس از دوم خرداد 76 کشور به کجا رسید، بر دانشجويان سخت گذشت و يا خوش، بر روزنامه و روزنامه نگاران چه گذشت، در بستر سرنوشت ايرانی خير بود يا شر، همه به کنار، اما آن چه را نمی توان به کنار نهاد همان صندوق رای و لبخندست.
از ميان آن چه در دنيای امروز به آن ارزش های مدرن می گویند، بسياری با مزاج و مذاق شرق و غرب آشنا نيست و برخی را در هيچ جای دنيا به تمامی نمی توان يافت، مخصوص اروپای قرن بيستم است. همان ها که موضوع سخن برتولوچی در آخرين فيلم اوست خيال بافان که درباره وقايع مه 1968 پاريس است و تابوشکنی و حريم شکنی هایش. اما در مجموعه ارزش های مدرن بشر امروز نکته ها هم می توان يافت که دستاورد بشرست و خاص منطقه ای، قومی و مردمی نيست به راستی از ارزش های والای بشری است که همانا صندوق رای نمونی از آن هاست.
بشر تا به اين جا رسيده است که از گردنه های سخت گذشته که يادآوری بعضی از آن ها هم دشوارست و دلگزا، مانند همان که در دوران انگيزسيون کشيش های مسيحی به نام خدا بر سر مردم و علم و فلسفه آوردند. جنگ ها، آئین کشی ها، قوم کشی ها، جا به جا کردن انسان ها و کوچ دادنشان از سرزمين های مالوف به سرزمين های جديدی که تا قرن ها، نسل ها در آن اهلی نشدند، راهی است که بشر پيمود از بی قانونی جنگل به منشورهای جهانی جهانمشمول . در اين راه دراز قدرت با بشر چه ها که نکرد و نمی کند و آزادی چه دست و پا ها که زير دست و پای قدرت نزد اين و يا آن قدرت طلب، گاه از اين سوی دنيا به سوی ديگرش بادبان کشيد و لشکر راند و در همين تاريخ اما پيامبرانند و اوليای علم و تفکر که منادی صلح و يگانه پرستی و آرامش بشر آمده اند و حاصل جمع همه تجربه ها که بشر کرد، شد همان که امروز فلسطينی ها با قبولش به سمت رفع ظلم می روند و عراقی ها و افغان ها به تولايش زهر اشغال خارجی را از تن جامعه خود دور می کنند.
صندوق رای هم، همانند مادر خود آزادی، ديرزمانی توسط قدرت ها به سخره گرفته شد، هنوز نيز در سرزمين هائی شکل صندوق را نگاه داشته اند، اما تنها شکل آن را، و به قرار و قاعده ها و زور و تزويرها آن را از محتوا خالی نگاه داشته اند. اما حتی در آن جوامع هم به ديد اهل نظر، صندوق رای موجودی است که بودش از نبودش بهترست حتی وقتی که کاملا از رای و نظر مردم پر نمی شود.
اما آن چه به دوم خرداد شان حماسه داد، جز بازيافت اهميت صندوق رای توسط نسل نو، لبخندی بود که بر لبان پير و جوان در آن روز و شب ها جاری شد. نسل جديد، انگار خود را در آن روز کشف کرد، انگار ورود خود را به عرصه جامعه جشن گرفت انگار پيام فرستاد که تند و تلخ گذشته را از یاد می برد تا آينده را شهد و شيرين بسازد.
روزها می گذرند اما گم نمی شوند در تاريخ و بدتر لحظه های زندگی ملت ها زمانی است که گروهی در آن اميد گم کنند. اميدی که همچنان در گرو صندوق رای و لبخندست نشانه های صلح و زندگی و باطل السحر جنگ و مرگ.
بی ترديدم که جامعه ماندگار ايرانی در روز ۲۲ خرداد ، آينده خود را با همين صندوق رای و لبخند خواهد ساخت و دشمنان موطن خویش را بار دیگر به یاس و ناامیدی بشارت خواهند داد.

همينکه ميتونم به خدایی کریم توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم، برام کافيه!! اون کسی که باید ببینه، دیده ، از حالا به بعد هم می بینه.منتظر اون روزی می شینم که بگه حالا نوبت توهه!
اینک تنها آرزو مي كنم به اندازه كافي اندوه داشته باشم تا يك انسان باقي بمانم و به اندازه كافي اميد، تا خوشحال بمانم.
تنها خدا را آغازی نیست و غیر از او هر چه را آغازی است. از آنگاه که متولد می شویم، بسیار آغازها را به اشکال مختلف تجربه می کنیم به این امید که به بهترین نحو ادامه شان دهیم. و در این راه گرچه انتخابِ گونه ای برتر جهت به مقصد رسیدن مهمترین است اما آغاز نیز خاطره ای است فراموش ناشدنی.
دکتر شریعتی می گوید: «عالیترین تجلی وجودی نوع انسان، معنی انسان، فلسفه هستی انسان و در عین حال دشوارترین مسئولیت انسان، «انتخاب» است.
آدمی همواره در انتخاب است: هر روز چند و چندین بار، شغل، رشته تحصیلی، دوست، سرگرمی، مسکن، همسر، جهت گیری سیاسی، راه، وسیله، مد و…
حتّی صبح که برای بیرون آمدن از خانه به سراغ لباس یا کلاه، کراوات یا عصایش می رود.
یکی از غرورآفرین ترین انتخابهای زندگی من هم در هفدهم فروردین 87 ( مصادف با 5 آوریل ۲۰۰8 ) صورت گرفت. وقتی که «بلاگ نوشت» را در اندیشه گر آغاز کردم.
امّا آغاز، فقط یکی از انتخابها بود….
هیچ وقت فکر نمی کردم که وبلاگ نویسی، این همه انتخاب در خود جای داده باشد! ولی در هیچ زمانی هم به انتخابهایم اینقدر مطمئن نبودم.
جالب است بدانید از همان شروع هیچگاه فقط به عنوان یک وبلاگ به آن نگاه نمی کردم. بلکه می خواستم تا هویت من در دنیای تقریباً آزادتر سایبر باشد جایی که بتوانم خودِ «خودم» باشم، به دور از هر نقابی.
با این احوال روزها از پی هم گذشتند، گاهی زود به زود و گاهی هم هفته به هفته سر می زدم و از دغدغه ها و باورهایم در آن می نوشتم. گرچه توجیه به روز نکردن های به موقع برای خودم هم موجه نیستند، ولی حتی در آن روزها هم فکر و ذکرم پیش زندگیم در دنیای سایبر بود. زندگی ای که شاید از خیلی جهات بیشتر دوستش دارم.
من بر اين باورم که هر کشوري براي پيشرفت و توسعه نياز به اين دارد که افراد آن کشور از هر قوم و طايفه اي و از هر زبان و فرهنگي و از هر دين و مذهبي خود را ملت واحد آن کشور بدانند و منافع ملي مشترکي را دنبال کنند. اما مردم هر کشوري زماني مي توانند منافع ملي مشترکي را تعريف و يا باز تعريف کنند که در يک محيط واقعي و پاک مانند مجامع علمي،همايش ها و محل هاي کار و....و يا در يک محيط مجازي مانند وبلاگ باهمديگر به بحث و گفتگو بپردازندتا از اين طريق خواسته هايشان از يک ملت و کشور را به گوش ديگران برسانند و نيز خواسته هاي ديگران نيز بشنوند. بي ترديد در چنين محيط هايي سلايق و ايده ها بسيار متفاوت و گاه متضاد خواهند بود.اما از دل همين تضادها نه تنها اشتراکات جلوه پررنگتري خواهند يافت بلکه لبه تيز تضادها نيز براي جلوگيري از برخوردهاي خشونت بار صيقل خواهند خورد و بدين ترتيب ساختاري به نام منافع ملي بوجود خواهد آمد.
امیدوارم که در آینده فارغ از این دنیای ماشینی وقت گیر و هزینه بر موقعیتی پیش آید که بتوانم بیشتر در «بلاگ نوشت» حاضر شوم تا بیشتر و بهتر «خودم» بمانم.
شاید قیاس مسخره ای باشد ولی گویی وبلاگ همچون فرزند آدمی است! از نقطه ای آن را می سازی و تلاش می کنی به خوبی پرورشش دهی گاه حاشیه می روی گاه به خوبی متمرکز می شوی ولی همیشه هدفت این است که آن را بهتر کنی و آنچه که می توانی در طبق اخلاص تقدیمش کنی...
از همه دوستان خوبي که در اين يک سال نظرات و انديشه هاي خود را از من دريغ نکردند سپاسگزارم.
پی نوشت:
خدایا !
آنچه را از دشواریش می ترسم، برایم آسان گردان زیرا آسان کردن آنچه من از دشواریش
می ترسم
بر تو آسان و کوچک است
و آنچه از ناهمواریش می ترسم برایم هموار نما، و آنچه را از فشار و تنگیش ترسم
برطرف کن
و انچه را از اندوهش ترسم از من باز دار
و دور ساز از من آنچه را ترس گرفتاریش را دارم ای مهربانترین مهربانان
خدایا دلم را پرکن از دوستی و ترس خود و ایمان به تو.
بهار ! منتظرت هستم
بهار ! منتظرت هستم
بیا به دعوت آغوشم
بخوان زچشمه خوشبختی
هزار زمزمه در گوشم
بریز باده خواهش را
به کام سوخته از هجرم
بسای دست نوازش را
به جعد ریخته بر دوشم
.
تو ذات زنده پویایی
گمان مدار که معنایی
مرا ببوس و تماشا کن
که می گدازم و می جوشم
. .
برآرم از تن و بسپارم بیا و اسب کهر زین کن
به آب جامه رنگین را مرا ببر به دگر سامان
سبک خیال ز عریانی که از گروه ستم کیشان
به اعتدال روان کوشم کناره گیرم و رخ پوشم
. .
به یمن نم نم بارانت ولی سخن به غلط گفتم
غبار قهر ز دل شویم برون ز خانه نخواهم شد
در آفتاب درخشانت هنوز شعله رقصانم
حریر مهر به تن پوشم گمان مدار که خاموشم
. .
بهار ! خسته ز بیدادم اگر نه چشم ، زبانم هست
بیا که صبر ز کف دادم دل همیشه جوانم هست
چه فتنه ها که در این سامان چو رای ساختنش دارم
سیاه کرده دل و هوشم وطن مباد فراموشم!
سیمین بهبهانی"
پی نوشت:
۱. فکر نکنم منظور شاعر از بهار" در شعر نام و نشانی از کسی باشد بلکه ... .
چاهي در بياباني وجود دارد كه در آن آب زلالي است. دو فرد مي خواهند از چاه آب بنوشند، دو راه وجود دارد:
1- فردي كه قدرت بيشتر و زور بازوي بيشتري دارد فرد ديگر را مجبور كند تا هر روز آب را از چاه بالا كشد و در بشكه اي بزرگ به خانه ي فرد قدرتمند حمل كند و يك جرعه ، فقط يك جرعه خود بنوشد تا زنده بماند و فردا باز هم..... .
قدرت و زور مي تواند نژاد برتر ، جنسيت فرد ، حيله گري ، ارث رسيده به او ، اشرافيت، بزرگ بینی و .... باشد. فرد زورمند هر روز ذخيره ي آبش بيشتر مي شود ولي فرد ديگر هميشه در سختي و تشنگي بسر مي برد. ( جامعه جنگلي- سرمايه داري )
2- آب را با يكديگر از چاه بيرون كشند و هر فرد به اندازه ي نياز خود از آب بنوشد و هر دو با هم سیراب شوند و از این شرایط در آسایش و رفاه به سر برند. (جامعه ي انساني )
پی نوشت:
من راه دوم را مي پسندم و براي آن مبارزه خواهم كرد.

