از سادگی شعر هایش شروع می کنم که به دو شکل خودنمایی کرده است : نخست كودكانگي شعرها است و دوم صراحت و شفافيت كلمه هايش .گيرم كه پشت اين كلمه هاي ساده ، حرف هايي بزرگ سر در حجاب برده باشند ، امّا بيننده آگاه از ظاهر صدف پي به دُرٌ درون آن خواهد برد . اين كلمه ها و عبارت ها آن قدر ساده اند كه حس مي كنيد كه شاعر گوشه اي نشسته و با شما حرف مي زند ، شايد اگر چنين دقيق كنار هم نشسته باشند ، شعر بودنشان در سايه ترديد قرار بگيرد :
« ... اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود ! »
يا
« مى خواستم شعرى براى جنگ بگویم
دیدم نمى شود
دیگر قلم زبان دلم نیست.
گفت:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست
باید براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ »
قيصر صنايع شعر فارسي را به كرات در شعرش مي آورد ، كاري كه بيشتر شاعران حرفه اي مي كنند . امّا استفاده از اين شگردهاي ادبي آنگونه نيست كه به چشم بيایند و ما را از شعر جدا بيندازند . كاري كه آنها مي كنند اين است كه ما به لذت خواندن و كشف كردن برسيم . امّا اگر كسي اينها را در نيابد كل شعر را از دست مي دهد . البته بسيارند كساني كه بي حوصله به سطح رويي شعر و كلمه اكتفا مي كنند . شعر قيصر براي اينان هم چيزهايي دارد . آنها دست كم با معنايي عيني همراه مي شوند و آنها كه اهل درک و فهم كلمات اند ، در اين بازي هاي زباني گنج گمشده احساسشان را خواهند يافت . بازي هاي زباني قيصر نيز به دو دسته كلي تقسيم مي شوند: برخي ظاهر كلمه ، موسيقي و سطح آن را می بینند و برخي ديگر با معناي دروني كلمه ؛ آنچه كه در زبان فارسي آن را با ايهام مي شناسيم .
« و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز مي شود. »
كساني كه با ادبيات فارسي آشنايي دارند خيلي بيشتر از من در مورد حرف قاف ، كوه قاف و تمام مجراهاي نشانه شناسيك آن اطلاع دارند ، در اين باب شاعران فارسي زبان آن قدرنوشته اند كه اين كلمه را بدل به نوعي فرهنگ كرده اند . كوه قاف آن جايي است كه رسيدن اگر كه محال نباشد ، آسان نيست . حال درشعر امين پور « و قاف / حرف آخر عشق است » عشقي كه در ابتدا آسان بوده ، در انتها آن چنان آسان نيست « كه آسمان نمود اول ، ولي افتاد مشكل ها » . حال در اين نقطه پاياني عشق كه سخت ترين و محال ترين نقطه آن است ، نام شاعر آغاز مي شود . « مرا با درد و رنج آفريدند » را ياد ما مي اندازد . امّا شايد شاعرانه ترين قسمت شعر آن جا باشد كه شاعر با كلمه «كوچك » بازي زيبايي مي كند .« آنجا كه نام كوچك من / آغاز مي شود » اسم شاعر قيصر است . يعني با حرق قاف شروع مي شود همان جايي كه كلمه عشق با آن تمام مي شود . امّا پشت اين عبارت ساده معنايي فروتنانه نهفته است . « اسم كوچك من » ، داراي نوعي فروتني است . شاعر اسمش را در برابر واژه عشق كوچك و بي مقدار مي داند اين سادگي و بازي هاي زباني پنهاني است كه به شعر امين پور بُعد مي دهد.
از بين موضوعات شعري قيصر امينپور، عشق مضمون و محتواي تمام ترانهها و معشوق آشناي همه عاشقانههاست:
اي عـشق، اي ترنــم نامـت ترانه ها / معشوق آشناي همه عاشقانهها
اي معني جمال به هر صورتي که هست / مضمون و محتواي تمام ترانهها.
جلوگیری از حشو و زواید زبانی در کاربرد واژه ها، یکی از ویژگی های قابل رؤیت در شعر امین پور است. این ویژگی برای هر شاعری دست نمی دهد؛ زیرا بسیاری از شاعران به خاطر نبود تجربه ی ژرف در فرایند به کار گیری زبان، ضعف فرهنگ واژگانی و شماری هم به منظور پر کردن خلاء وزنی در شعر کلاسیک، به این نوع حشو بازی و زواید پسندی می پردازند؛ اما قیصر امین پور از شمار شاعرانی است که با دقت و ژرف نگری بر ویژگی های کاربرد واژگانی کلمات در فرایند به کارگیری آن آشناست و از این زواید و حشوهای " مخل"در شعر استفاده نمی کند:
"سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز بسپرده ایم
چوگلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم...
اگر خواننده ی آگاه با تأمل بخواهد یک کلمه را از میان این سه بیت به عنوان " حشو" و یا واژه ی "زاید" بردارد، فکر می کنم تسلسل محتوایی و فنی شعر به کلی بر هم می خورد؛ بنابراین دیده می شود که امین پور با دقت واژه ها را با روش تسلسل موضوعی ردیف می کند و سپس آن را ارائه می دهد.
اگر در جهان واقعي جنگ هست که بد است و اگر دست يافتن به صلح، آرماني است که نيک است، ميتوان در نهاد عاشقان بذر صفا کاشت و در دلهاي آنان با کلامي فصيح و بليغ براي رسيدن به حقيقت و تحقق آرزوها اثرگذاشت و اذهان مخاطبان را براي رسيدن و بلوغ و نيل به تکامل دگرگون ساخت.زنده ياد قيصر امين پور در مقدمه طوفان در پرانتز مينويسد: « در اينجا سر و کار ما تنها با دل است... در اين دفتر اگر تفسيري آمده است به نيت «تأثير» است و اگر تعبيري آمده است به نيت «تغيير». اگر آن قدر هست که باعث تأثيري و تغييري در دلي باشد و اگر بتواند دل شکستهاي را درست کند و يا دل درستي را بشکند و اگر بتواند جويباري باشد که دل سنگي را بجنباند و يا نسيمي باشد که دل تنگي را بلرزاند، بهانه خود را به دست آورده است؛ وگرنه، نه. »
در شعر خستهام از اين کوير، شاعر صلح و خوانندة صلح، هر دو، در آرزوي رهايي از پشت ميله هاي اسارت هستند:
اين تويي درآن طرف، پشت ميلهها رها
اين منم در اين طرف پشت ميلهها اسير
دسـت خســتة مــرا مـثل کودکي بگير
با خودت مرا ببر خــستهام از اين کوير.
در دفتر شعر « دستور زبان عشق» - که سرودههاي دورة تکامل شاعر است - سه شعر با عنوان طرحي براي صلح آمده است: در طرحي براي صلح (2) ميخوانيم:
شهيدي که برخاک ميخفت
چــنــين در دلـش گفت:
"اگــر فتــح ايــن اسـت
کـه دشـمن شـکست،
چرا همچنان دشمني هست؟"
در اين شعر خبر در نهايت ايجاز و با پرسش بلاغي همراه است. پرسشي که از چنان عمقي برخوردار است که خواننده را به تأمل و تفکر وا ميدارد و او را دچار تنش و تناقض ميکند. اين سؤال ميتواند سؤال هر انسان آزادهاي باشد که شهادت را اوج رستگاري ميداند اما مرگ را در نهايت زيبايي و با هدف ميپذيرد؛ شهادت را که زيباترين نوع مرگ عاشقانه است، به قصد اصلاح نگرشها با آغوش باز استقبال ميکند.
در طرحي براي صلح(1)، بُرشي زنده و واقعي از زندگي و آرزوي کودکي پدر از دست داده، نموده شده است. شعر به نمايشنامهاي مختصر و موجز و هنري ارتقا يافته است و پاياني حيرتانگيز دارد و خواننده و بيننده را از واقعيت به حقيقت و آرزو ميکشاند:
کودک
با گربههايش در حياط خانه بازي ميکند
مادر، کنار چرخ خياطي
آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخاري ، چاي تازه
در خانه ميپيچد
صداي در!
-« شايد پدر!»
بنابراين وقتي شاعر متن را در غياب مخاطبان فرضي توليد ميکند و از پيش آگاه است که نوشتة او را نه تنها مخاطبان فرضي او بلکه مخاطبان بسيار ديگري در غياب او مي خوانند،عملاً متن را در شرايطي از بافتِ حاکم بر توليد متن پديد ميآورد که با بافت حاکم در گذشته تفاوت بسيار دارد. وضع نوين با شرايط سياسي و اجتماعي و فرهنگي خاص، هم خود نسبت به گذشته تغيير کرده است و هم ديگر عوامل اصلي حاکم بر توليد و قرائت متن را تحت تأثير قرار داده است.
شعر قيصر شعري است جدي و براي خواص، اما مثل اغلب بزرگان شعر ما، به قدري سهل و ممتنع شعر ميگويد كه هم خواص در آن به لذت كشف ميرسند و هم عموم مردم. از اين جهت او به حافظ نزديك ميشود، بيآنكه كوچكترين سايهاي از تقليد در غزلش به چشم بخورد. ، مخاطب شعر او، چه خاص و چه عام، هيچگاه از لذت كشف محروم نميماند. چرا که قريحه سرشار قيصر، مضمونهاي متعالي شعر او و آگاهي او از جادوگريهاي زبان او را به سر حد کمال رسانده اند.
با این شرایط تفکری سنتی بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی است که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند که بی شک باید قیصر را یکی از این راست قامتان نامید که در این عرصه تلاش های خوبی را از سر گرفت .
با همه این شرایط به نظرم صلح و صفا و نفي خشونت و نفرت و کينه و ريا، عنصر غالب و برجسته و خصيصه سبکي شعر اوست. عشق در شعرهاي قيصر امينپور جنبه اجتماعي و عاطفي خاصي دارد. بيان دردها و تحمل دردها به اميد اتفاق مبارک و ظهور منجي و دعوت به حرکت و حرکت براي رسيدن به جامعهاي معنوي و انساني و عدالت مدار است:
رفتن هميشه رفتن / حتي هميشه در نرسيدن / رفتن!
دردهاي شعر قيصر، دردهاي جامعه بشرِ امروزي به تنگ آمده از درک نادرست، کوتهنگري، سوء تفاهم ، غرضورزي، خودخواهي، رياکاري و خشم و نفرت و دعوت به زيبايي و درک مظاهر زيبا و حفظ آنها است. او تحمل اين دردها و حتي سکوت ودم نزدن را براي يک دم زندگي در روزگار قحط وفا مغتنم ميداند:
من سالهاي سال مُردم
تا اين که يک دم زندگي کردم
تو ميتواني يک ذره
يک مثقال مثل من بميري؟
حتي يک شاخه از محبوبههاي شب
يک غنچه مريم هم براي مردنم کافي است.
با همه این گفته ها و نگفته ها که بسیارند باید عنوان کنم که نه" اینها همه هستند اما آنچه باید باشند نیستند، ارزش هنري شعرهاي قيصر فقط در اين نيست که فيالمثل از عشق و درد و مرگ و آزادي سخن گفته است - که البته سخن گفتن از آنها في نفسه و بذاته ارزشمند است - بلکه قيصر در تبيين هنري تجربههاي زندگي به درک هنرمندانهاي رسيده و آنها را با زباني مخاطب پسند و در ساختاري منسجم و هماهنگ بيان کرده است و ميتوان گفت: بين فرم و محتوا و لفظ و معنا، پيوندي اندام واره ايجاد کرده است که براي مخاطب در همه حال از آنها التذاذ ادبي حاصل ميشود.
"قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام...".
به اینجا که می رسم ناخودآگاه منقلب می شوم که "تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری / شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن / خدايا بي پناهم، ز تو جز تو نخواهم / ترجمه حدیث قدسی"انا فی قلوب منکسره" است.
شما چطور؟ ...... .

