بهار ! منتظرت هستم
بهار ! منتظرت هستم
بیا به دعوت آغوشم
بخوان زچشمه خوشبختی
هزار زمزمه در گوشم
بریز باده خواهش را
به کام سوخته از هجرم
بسای دست نوازش را
به جعد ریخته بر دوشم
.
تو ذات زنده پویایی
گمان مدار که معنایی
مرا ببوس و تماشا کن
که می گدازم و می جوشم
. .
برآرم از تن و بسپارم بیا و اسب کهر زین کن
به آب جامه رنگین را مرا ببر به دگر سامان
سبک خیال ز عریانی که از گروه ستم کیشان
به اعتدال روان کوشم کناره گیرم و رخ پوشم
. .
به یمن نم نم بارانت ولی سخن به غلط گفتم
غبار قهر ز دل شویم برون ز خانه نخواهم شد
در آفتاب درخشانت هنوز شعله رقصانم
حریر مهر به تن پوشم گمان مدار که خاموشم
. .
بهار ! خسته ز بیدادم اگر نه چشم ، زبانم هست
بیا که صبر ز کف دادم دل همیشه جوانم هست
چه فتنه ها که در این سامان چو رای ساختنش دارم
سیاه کرده دل و هوشم وطن مباد فراموشم!
سیمین بهبهانی"
پی نوشت:
۱. فکر نکنم منظور شاعر از بهار" در شعر نام و نشانی از کسی باشد بلکه ... .

