خوب یادم هست که روزی از دوستی پرسیدم چرا به حرکت های گروهی می پیوندی و چرا با همه خستگی ها و کسالت ها و ناامیدی ها باز به استقبالشان می روی؟ در پاسخم خاطره لطیفی را تعریف کرد که این بود:
روزی در سرمای زمستان زیر بارش شدید برف منتظر اتوبوس بودم و به آمد و شد آدم ها نگاه می کردم . زنی را دیدم که با حالتی از خشم واحتیاط قدمهای نرمی بر می داشت و پشت سرش زن دیگری محکم ولی با دقت روی برفها راه میرفت . آنقدر آنها را نگاه کردم تا از نظرم ناپدید شدند. برف همچنان با شدت می بارید و هر رد پایی را محو می کرد . دقت که کردم متوجه شدم رد پای اولین زن خیلی سریع پاک و ناپدید شد . اما رد پای دومی خیلی بیشتر باقی ماند. همان روز تصمیم گرفتم مثل آدم هایی زندگی کنم که رد پاهای عمیق تر و ماندگارتری از خود برجای می گذارند.
پی نوشت:
۱) این خاطره رو دیشب لای کتاب پدرطالقانی در زندان " اثر بهرام افراسیابی دیدم که قصد خوندنش رو کرده بودم.این خاطره بر می گرده به سال ۸۳ از دوست خوب شیرازیم جناب کاظم خرم (دانشجوی سال آخر مهندسی عمران - دانشگاه کرمانشاه).
۲) وقتی یادی ز خاطره ها می کنی، همان خاطره هايي که....
می دانی گاهی وقت ها با هزار سختی و اضطراب بعضی لحظه ها را خاطره می کنی و یک عمر آن خاطره ها دلت را می لرزاند،اشکت را جاری می کند،اما...
یک لبخند کوچک هم ضمیمه لبانت میکند که این لبخند یک دنیا می ارزد!

