تبليغاتX
اندیشه گر - رد پا ...
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
رد پا ...

خوب یادم هست که روزی از دوستی پرسیدم چرا به حرکت های گروهی می پیوندی و چرا با همه خستگی ها و کسالت ها و ناامیدی ها باز به استقبالشان می روی؟ در پاسخم خاطره لطیفی را تعریف کرد که این بود:

 روزی در سرمای زمستان زیر بارش شدید برف منتظر اتوبوس بودم و به آمد و شد آدم ها نگاه می کردم . زنی را دیدم که با حالتی از خشم واحتیاط قدمهای نرمی بر می داشت و پشت سرش زن دیگری محکم ولی با دقت روی برفها راه میرفت . آنقدر آنها را نگاه کردم تا از نظرم ناپدید شدند. برف همچنان با شدت می بارید و هر رد پایی را محو می کرد . دقت که کردم متوجه شدم رد پای اولین زن خیلی سریع پاک و ناپدید شد . اما رد پای دومی خیلی بیشتر باقی ماند. همان روز تصمیم گرفتم مثل آدم هایی زندگی کنم که رد پاهای عمیق تر و ماندگارتری از خود برجای می گذارند.


پی نوشت:

۱) این خاطره رو دیشب لای کتاب پدرطالقانی در زندان " اثر بهرام افراسیابی دیدم که قصد خوندنش رو کرده بودم.این خاطره بر می گرده به سال ۸۳ از دوست خوب شیرازیم جناب کاظم خرم (دانشجوی سال آخر مهندسی عمران - دانشگاه کرمانشاه).
۲) وقتی یادی ز خاطره ها می کنی، همان خاطره هايي که....
می دانی گاهی وقت ها با هزار سختی و اضطراب بعضی لحظه ها را خاطره می کنی و یک عمر آن خاطره ها دلت را می لرزاند،اشکت را جاری می کند،اما...
یک لبخند کوچک هم ضمیمه لبانت میکند که این لبخند یک دنیا می ارزد!

نوشته شده توسط عبدالحسن بهرامی در 10:18 | | لينک به اين مطلب