عاشق درختهایی هستم که گرچه از کمر قطع شدهاند اما سال بعد دوباره شاخه میدهند و برگ تازه.
عاشق آدمهایی هستم که در اوج اندوه بعضی نکات خیلی ریز را در مواجهه با تو که برای دلداریشان آمدهای فراموش نمیکنند.
عاشق گنجیشکهایی هستم که قبل از طلوع آفتاب از شدت شور و شعف صبح و از آن مهمتر، لذت پرواز دستهجمعی، نمیدانند چگونه باید منظم آواز بخوانند و آوازشان میشود طنین پر احساس جیریغ و ویریغ.
عاشق چیزهایی هستم که دیدنشان یادم میاندازد هنوز میشود از زندگی و زنده بودن بهره ها برد.
عاشق کتابها و مجلههایی که وسطشون از شدت شور و انرژی اون مطلب قشنگ بلند می شوم راه میروم و با خودم بلند بلند فکر میکنم.
عاشق فاصله هایی هستم که پس از درنگ دوستی ها را شدت می بخشد چنان که باد پس از خموشی آتش را شعله ور می سازد.
عاشق آدمهایی هستم که وقتی کنارشان مینشینی احساس میکنی چقدر دنیا زیباست، خدا وجود دارد و حضور و میتوان او را یافت حتی در لابلای فشارهای روزانه، مشکلات سرسامآور و دنیای ظاهرا رهسپار بسوی بدتر و بدتر شدن. آدمهایی که دور و ورشان نور است و بوی خوب... و آرامش عمیق، آدمهایی که میتوانند با یکی دو جمله و یک نگاه عمیق و مهربان، به آرامش خدادادیت برگردانند و از ایمان و امید سیرابت کنند.
عاشق آدماییام که بهت طراوت میدهند، طراوت.
پی نوشت:
1) میخواستم راجع به چیز دیگری بنویسم و اینها آمدند. این هم یه جوریشه.
2) مزاحم شما شدم
میدانم!
تنها چراغ را روشن میکنم
گلها را در گلدان میگذارم
پنجره را باز میکنم
بعد میروم... .
سنت اگزوپری

